- اگر سرت را خوردند باکی نیست٬ دعا می کنم سرخورده نشوی ...
- مرا با جهل خودم راحت بذار ٬ با یه نفر عصر جاهلیت بر نمی گرده .. خیالت راحت ..
- دل نکندم ٬ دلبستگی بهش ندارم .. خیلی فرق میکنه این دو با هم ..
- از آدمهای ترسو همانقدر بیزارم که از آدمهای پر رو ...
***
دل مبند ، به بند میری ... نه فایده ای نداره یا فرهاد کوه شکن یا مجنونی به نام لیلی ... یه افسانه واسه دو تا قهرمان جا نداره ...
ورق میزنم ، تند تند ... بازی میکنم با لَج .. بُر که میخورد ، باز تک میشوم .. نه جای تردیدی نیست .. حتی پیامبران هم
رسالتشان طول درمان دارد .. باید مسیحی باشد بعد از موسی ! برای قربانی .. من نمی گویم تاریخ ادعا میکند .. اما مگر
بنی اسرائیل .. هیچی ولش کن ... به اندازه دروغهایم صداقت ندارم ، حرفهایم که بهمن شد بر سرت آوار میشود ، حیف که
تازه فروردین است .. می روی ، می آیی .. نمی دانستم دزد هم هستی .. شدی مثل پاندول ساعت .. افکارم را می پاید
، کِش میرود .. بد طینت! .. جنس باب میلش را می کَند ، میرود ، می جود .. سیر شدنی که نیست بر می گردد پی متاعی
تازه .. بیا .. بیا .. برایت جامی از باورهای زهرآگینم آماده کرده ام ، بنوشی کارت تمام است .. گفتم که آسان اشتباه میکنی
و سخت عبرت ! .. نگفتم؟ .. صدای سکوتم آزارت می دهد ؟ . چشم خفه اش میکنم ... بریده ام ، کوتاه یا بلند ، کم یا زیاد
مهم نیست .. از همه بریده ام ، به جز چند تا تو ، که همه نمی شوند.. قبل از دزدی ات ، من تاراج میکنم خود را ...
فکر نمیکند ، فکر می خواند .. فقط. . این هنر نیست؟ .. ببین از زمین و آسمان سَم می بارد چتر مبر ، بارانی ات را بپوشی
کافی ست .. بی چتر دو دست برای بخشش داری ... در فرهنگ لغتم به دنبال واژه شیرینی می گردم ، .....
شیرینی: معجونی که باید در پی اش به قاف رفت .. میدانم که میدانی تنها پیکر بی جان آنانی به قاف رسیده که جان را
بر سر ع و ش گذاشته اند، تا نگذری نمی رسی ! .. با چشمانی بسته به جنازه ها تُف می اندازد ، به دنبال مرده ای است
که نقطه انجماد نگاهش ذوب کند .. چقدر خودت را به آن راه میزنی ، بیا اینور رنگ آرامش متالیک است .. من و تو فقط از
سهم نفس شریکیم و دیگر هیچ ... کاش چوپان زاده ای بودم از نسل دروغگویان .. بزرگی (شما) حقارت دارد .. و راستی
آماج طعن .. میرود ، می آید طول اتاق وجودم را .. فقط یک چیز میخواهد .. دل .. نه کمتر نه بیشتر .. ابلیس نیست ،
شیطان است .. کاش پینوکیو بودی تا می دیدی یک ان هم بینی طبیعی نداری .. نفرینت میکنم به مهر خدا مبتلا شوی!
.. اخرین باری که حالت تهوع داشتم زمانی بود که 2 عدد رانیتیدین بی گدار با آب زده بودم ، اما این بار تو شدی دو بسته قرص
، چه بخواهی چه نخواهی حالم ازت بهم خورد .. راستی! هنوز خانه خوابهایم همان قدیمی ست .. یادت هست ..
نمیدانم شاید چون آپارتمان بوده و من کفتر باز ... کسی چه میداند شاید به افسانه ها پیوست ، شاید هم خود افسانه شد ...
شاید این شایدها باید باشند! ..میراث من تنها شبهایی بی فروغ است ستاره هایش از آن تو .. زندگی انقدر سخت نیست که
تو آسان ریشه کنش میکنی ، اگر تن را به مرگ پیش فروشی کرده ام ، روحم با تو زندگی میکند .. ببین لبخند تردیدهایم
از برایت شایسته نیست .. سر به زیر انداخته محو می شوم .. با چراغ هایی به وسعت یک شهر ... نفس نفس می زند ..
می دوم ، بدون لحظه ای درنگ ، بدون چرخش نیم نگاهی به عقب ، حتی لبریز از آرامش .. از پی ام می آید .. می ایستم ..
غیب می شود .. میدانی جبر چیست؟ . همان که من روزی از فرط پشیمانی از نمره آنچنانی اش از معلمم حلالیت خواستم ،
می بینی تعریف هایمان از واژه ها چقدر از هم دورند .. آری وقتی پرانتزی باز شد به این راحتی ها بسته نمیشود .. صادقانه
می گویم من به خوبی تو نبوده ام در تمام این سالها .. باید برای ثانیه ها فکری کنم .. روزهای داغی شده ، امیدوارم داغدار نکند
، از این رو برایت آرزوی جرعه ای عطش کرده ام .. کاری ندارد که ، میتوانی مرا تصور کنی ساکت اما پر از خنده با همان نگاه
تبدار همیشگی که حتی با سکوتش گله را روانه میکند ، من گدا بودن را به دنیای شاهزادگان انچنانی فروختم .. وقتی دیوار
تظاهر به بلندی میکند اگر دروغ نگویی اوت میشوی ، همه که به خوبی علیزاده اوت دستی نمی اندازن ! ...
این آدما ارزونی خودت .. دنیا حیوونای تاپ تری هم داره .. اونا مال من ...
یک عدد من می تواند هر طور شده به قله برسد و درست همان لحظه هوس سقوط آزاد کند ...
سروانتس کجایی ببینی افسانه ات قهرمان ندارد، تا دلت بخواهد دن کیشوت سراغ دارم ، یدکی نمی خواهی ؟
فرقی نمی کند قهرمان باشی یا ضد قهرمان ، ابر قهرمان که باشی ، ماندگاری ...
بینوایان، حتی از تناردیه و دارو دسته اش کمترین ! ...
و فریادی از کوچه : استقلال سرور پرسپولیسه ... استقلال سرور پرسپولیسه ...
- از اینکه به تو دینی ندارم ٬ به خودم مدیونم ...
***
ندیده بودمش ، فقط صدایش را ... از پشت در ... دیدار ، بی قرار ملاقات ، بی مکان ، بی زمان ... تا حرف زد ، برگشتم .. صدا همان بود .. خیره اش شدم ..
باز لعنت فرستادم بر خود .. دختر بدی نبود .. نمی دانست که من ... از نقره پرسید ، دانستم در اندیشه دومی ست ... اما اگر سکوی من برتر نیست ، نقره به
پایین هم هرگز نخواهد بود .. .
ساعتی بعد : به خوب بودنت تردید دارم .. دختر .
۴/۱۱/۸۷
۴u.. سولماز
- آشیل هم باشی بالاخره پایت می لنگد ...
***
خیره به نقطه ای ... آوای زوزه ای از درد .. احساس هاری(از نوع هالر) می کند ، خونش منجمد شده ... من
خوناب کجاست ؟ .. دست می شویم ، مگر نام بلندش را نمی دانید که هجای آخرش به زمین و زمان می رسد ؟
تو را به اسیری آورده اند آیا ؟ که این چنین درد را فریاد میزنی ... سهم تو از درد ، درد هایش شد نه رمز هایش ... چراغ قرمز هارا به تنگ آورده ای ، کمی سبز باش . ( به عشق تقدیس فرفری ها )
نیازی به چشمانی بسته نیست ، تو را به تاریک خانه برده ام ، شاهد باش !
پرده اول : مرده پرستانی صف به صف گرد تل آتش به سان اشباحی سفید پوش .. کارشان سوزاندن است .. لذتی دارد سوزاندن اشبا ح؟ .. مرده مُردار کردن مَردیست یا مرسوم ؟ .. و من باید به بودائیسم متهم شوم !
پرده دوم : پنجره نیمه باز .. فقط نیمه باز .. نسیم آخر شب ، لیوانم را سر می کشم ....
بی پرده می گویم من خدای نیروانای بودا ، انگره مینوی زرتشت ، فردوس و دوزخ موعود را یکجا بنده ام ... وای به حال یکتا پرستان !
در امتداد روشنایی ، چشمان بازت را ببند ، خورشید نه تماشایی ست نه قابل تماشا .. عینک آفتابی هم دروغ قرن است تو باور نکن .. حتی در هفت اسمانش یک ستاره هم ندارد اما مهتاب ..
باختنی ها برای باختن است اما بُردنی ها را بُر بزن از اول .. ورق ها را بریز وسط من حکم می کنم .. یادت باشد زمانه زمان را می قاپد ، بقیه هم مثل بقیه ان ... منصور فریاد زد انا الحق ، بردار شد و من با رندی گویم
انا المجنون ، اما چه سود که حکم بردار شدنم قطعی ست ... می گویی نجنگم ؟ اگر بزدلی راه است پس چرا ریچارد ، شیردل نام گرفت .. می گویی بخوابم ؟ خواب باید ببینم که خوابیده ام راحت .. من خودم را با خودم تنها گذاشته ام ، اشباح سایه ندارند .. فقط یک راه می ماند ، متافیزیک .. اگر برایت حدودی قائل شوم سزاوار حدم !
نسل فلاپی دارد منسوخ می شود همینطور ایل و تبار گزرسس .. با تو بود کدام یک را در موزه افکارت سکسکه می کردی ؟ فرض کن آبی هم در کار نیست ! .. رابرت دنیرو در سکانسی می گوید : هر وقت تردید داری
تردید نکن ! .. تو مهمان منی یک جام خواب زدگی .. سرد سرد سرد .. فرفری ها را هم با سبز رنگ می کنم ..
این بار نیازی به plato و ابن سینا نیست .. هست ؟
این مجنون هوس پاتیناژ دارد ، اگر اهل هوسبازی هستی این گرگ .. این هم بیابان ...
آنکه از آسمان پایین افتاد بغضت بود .. شکست ؟
واژه هایم را عریان کن برهنه که شد تازه آنوقت شرمسار شان می شوی چون من .. با پوشش جز رجز خوانی یک مبارز هیچ ارزش دیگری ندارند ...
تو را به خدایم می سپارم که نه تمامی دارد نه تمامیت ...
امضا : بدون ویرایش بعد از تماشای ال کلاسیکو
- آلرژی داری مواظب باش ٬ این بار هوایت را ندارم ... من .
- رفته از یاد درسی ست که کسی یاد نمی گیرد ...
- شب تار نیست ٬ چون ماه بی عار نیست .. ( برای yas من )
***
همه چیز از من شروع می شود ... اول شخص مفرد ... آغاز دوگانگی .. یکی تا ابد به من دلخوش می کند .. یکی با منیت زندگی می کند و دیگری به صرف صیغه هایی که مخصوص او نیستند مشغول می شود تا انها .. و من ، تا صرف شما می روم ، می آیم .. درست مثل بازی لی لی .. جای من در این تقسیم بندی کجاست ؟
این من می تواند در 48 ساعت ، فقط 4 ساعت چشم بر هم بگذارد .. یک من می تواند فقط 24 ساعت خوشی کند ، آن من می تواند تمام ساعت ها را مضحکه کند و الکی خوش باشد ... عجب ! ..
فکرای بی خودی به سرم میزنه ، با خودم که جمع می کنم حاصلی جز خودخواهی نداره ... همیشه قائده بازی همین بوده .. سردرد یا دردسر ، یکیشون که نصیبت بشه اون یکی هم حتما گریبان گیرت میشه ..
میدونم نقضش می کنی چون این یه قانونه ! .. خاصیت قانون اینه کسی علاقه ای به برقراریش نداره ، نقضش احساس قدرت میده ! .. . من قدرتمندم ، همونطور که من ِ تو قدرتمنده .. می بینی تبعیض قائل نمیشم ولی عین تضاده ، چون اول شخص در نهایت ، مفرده ..
من آدم بودن و بودن ِ آدم را هر دو تکذیب میکنم ...
یکی گفت برم عارف بشم،نمیشه گلم آخه من،شاعرکُشم...
من ِ من به آنها نمی رسد تا شما اگر می رود فقط به خاطر ماست ...
- حقایق تشنه موجن ٬ وگرنه جزر و مد کافیست ...
- دور ستاره رو خط بکش ٬ تو از لامپ کم مصرف هم کمتری ...
***
یکی بود ٬ هیچکس بود ٬ بقیه هم که طبق معمول نبودن شاید چون معمولی نبودن ...
نگاشو ریخت رو دیوار ٬ درجا زلزله اومد .. سرشو گرفت بالا ٬ چشاشو بست .. تو دستش یه چاقو بود
٬ می خواست آسمونو پاره کنه .. ابلیس تو فکرش شیطونی می کرد .. گرگی که درنده نباشه ٬
بازندست .. بدنش می سوخت ٬ وقتی دهنش بوی خون می داد ... به پشت سرش نگاه نکرد ٬ از ماه
که انتقام کشید ... کاغذارو انداخت زیر پا ٬ له که میشد خوابید روشون ..............
- تکراریه همش ... چشاتو ببند دیگه بخواب ..
= خب ٬ همونو تعریف کن که گفتی وقتی بزرگ شدم بهم میگی .. ببین چقدر قدم بلند شده ..
- دخترکم شما که هنوز دستت به موهام نمی رسه ٬ هر وقت رسید باشه ..
(اخم میکنه ) = نه قبول نیست .. جر میزنی .. چرا موهاتو کوتاه کردی ٬ خودم شنیدم که مامی بهت
گفت زیادی کوتاشون کردی وگرنه دستم بهشون می رسید .. تازشم قدت خیلی بلنده خب ..
- باشه ولی این قصه آبیه به رنگ آگوست ..
= آخرش صورتی میشه ؟
- نه آخر قصه ها همیشه سفیده ٬ مثل قصه آخر شب ..
= قهرمان قصه کیه ؟
- از اینجا به بعد فقط گوش کن تا واست تعریف کنم ...
یکی بود هیچ کس بود ٬ بقیه هم که طبق معمول نبودن ...
تب داشت کاغذا خیس خیس شدن .. نه ترامادول نه والیوم ۱۰۰ .. انداخت کنار ٬ زمان اومد ..
می خواست فرار کنه نمی دونست این قدر باوفاست که تمام عمر دنبالش بیاد .. زمان رو آویزون کرد به
دیوار ٬ زلزله اومد .. چشاشو بست ٬ تو دستش یه چاقو بود می خواست آسمونو پاره کنه .. داد که
میزد رنگ نگاش کیش نشده مات می شد ٬ گرگی که درنده نباشه بازندست .. افتاد رو ماسه ها ..
شن هارو نفس می کشید دیگه هواشو نداشت .. دوئل ترس که می کرد زمونه ریسک هم نکرد ..
بدنش می سوخت وقتی دهنش بوی خون میداد ٬ واسه شکسپیر مرثیه می گفت .. فکرشو کن ..
سلطان تراژیک .. باج که نداد به پشت سرش نگاه نکرد از ماه که انتقام کشید خط قرمزاش رنگشون
پریده بود ٬ مداد شمعی ها شو مرور کرد .. کاغذارو انداخت زیر پا ٬ له که می شد خوابید روشون ...
وقتی عمدی کاری رو میکنی تابلو میشی ولی این خیلی بهتره تا یکی رنگ بریزه رو پالت تو رو بکشه ...
( نه اشتباه نکن من خیلی وقته بوی تینر اطرافم نپیچیده .. خیلی وقت .. بالای ۶ سال ... )
امضا : برای فرو نشاندن خشم ندا ٬ نظرخواهی فعال هست .. دیگه چی ؟