تبليغاتX
من خودمم نه هیچکس دیگه ...

من خودمم نه هیچکس دیگه ...

شبی نیست با نوشته هایم همبستر نشوم لحظه ارگاسم من پارادوکس کلمات است!

مرداد 88

 

شام آخر ( ام پی تری )

3:11 قبل از ظهر ساعت

 

نه آند نه کاتد خنثی تر از یک به توان یک ٬ یک به توان هر عدد میشه خودش .. این یه قانونه! ...

سلاخی اعداد  ۵ ٬ ۶ ٬ ۳  بر پیکرت مبارک سوداگر شب ...

***

قَسَمت را قِسمت می کنم تک تک قسمتهایش .. تیک تاک خاموشی ٬ انگار لحظه ها به آخر رسیده اند

.. تند نویس میشوم .. انتهای راهرو .. سکوتی سرشار . دری باز .. چاقویی در دستم و تو ... تو هرمینه

آرام در کنار پابلو به خواب رفته ای .. برق خنجر ٬ برق حیرت سینه ات را نشانه می گیرد هرمینه ! ...

می بینی ٬ هرمان هم باشی .. نشانه رفته ...

هُرم خونت سرمای این وجود را گرما بخش نیست ٬ بیصدا که می میری لبخند پابلو خونبها میشود ...

قلبم که راهی زمین میشود انگار هزاره ها کسی تکانم می دهد ... خواب بد دیدی ؟ ...

دخترکم را جایی جا می گذارم .. انتهای راهرو .. دری باز .. هرمینه آرام .... خنجر در دستم ٬ نزدیک که

می شوم پیشانی اش را می بوسم .. برای پابلو دست تکان می دهم .. موتسارت .. ماری که چنبره

می زند .. جانی که درد می کشد ..

- هرمینه : e وان استپ ، فاکس ترات ؟

= هر دو

و قرمزی خونی که یخ می زند .. نگاه رنگ پریده هرمینه .. خنجری که روحم را شکار می کند ..  لنگ

لنگان دور که میشوم دخترکم خیره به خنجر ، جان مرا می خواهد ...

تپه بچگی هایم ، ماهی که با وزش نسیم خاموش می شود .. صدای گام هایی که تمامی ندارند ..

کفش کوه هایی یکسان که خاطره یکسان شد ...

- e الان میای ؟

= تا 20 میشمرم میام  .. مدتی رو میرم سفر...

- باشه ، کلید همون جای همیشگیه ...

مکافات جنایاتم ، دیوانه ای از قفس پرید ...

مدارات سیستم من همگی اتصال کوتاه شده نسخه این روح اوپن سورس نیست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

تیر 88

 

- خودم را جایی خرج کرده ام ٬ چک بی محل نکش ...

- گلزن باالفطره هم باشی ٬ ستاره موندن بازه زمانی داره ...

***

برای خود خودم ۲ ...

نه حرفی برای گفتن هست ٬ نه چشمی برای دیدن ٬ جام عسل هر دو ته کشید ... خدایی که گدایی

کند باید برایش بساط پهن کنم ...

میگی مثل سم میمونی ٬ نه از اینا که درجا راحتت کنه .. نه ٬ از اینایی که حل میشی تو رگ وپی ..

به قلب که رسیدی ٬ سکته میدی ... میگم مگه مجبوری ٬ یه نفس سر بکشی .......

قبیله ام قربانی قابیل شد .. خودم را کنار گذاشته ام برای روز مبادایت ٬ از این پس تیر را برای هدف

گیریت کنار می گذارم .. شغاد ...

بر هر دری زدن همیشه کارساز نیست .. پله ها را یکی یکی میرم بالا ولی با عجله .. جمع ترس و شوق

درست تقسیم نمیشن .. من این ور پل ٬ تو اونور پل .. بعضی راهارو باید تا اخرش رفت تا آخر نمونی ..

حتی واسه چند ثانیه .. مثل همون بازیای بچگی که دستت به دیوار می رسید ...

در یک دستم lighter ٬ در دست دیگرم امروز .. خودم را می بازم .. همین نزدیکی ست فقط

رو برنمی گرداند این برگ برنده من ... حالا هر چه میخواهی بگو ٬ گوشهایم لال شده اند .....

پاورچین پاورچین می آیم .. دستم دراز میشود برای چیدن سیب قصه ها ٬ دستم که به دستش می آورد

سقوط می کنم .. جاذبه مرا به دامان تو میکشد .. آنقدر عمیقی که می ترسم غرقت شوم و من شیفته

این مدل ترسیدنم ...

چرا انکار٬ اعتبار می بخشم تو را ...


- وقتی بالای برج تیر آرش بی تیر بماند ٬ وای از مرداد ...

***

دستت چی شده ؟

بریده ...

چرا نمی بندیش ؟

میخوام خونشو تو شیشه کنم .. باید مغز خرابشو جوید .. کفتار جلو چشاش ادعای نجابت میکنه ..

 

۱۹ دقیقه زودتر میرسم .. هیچوقت نشد ۲۰ بشه ..

دستای زخمیم میشه سایه چشمام ٬ بی خیال ادما رو زمین دراز میکشم  ..

صدای راه رفتنش از ۲۰ فرسخی تابلوئه ..

- میگه این در و دیوارا قابل تورو نداره بکوب .. میگن افتابگردونا روزای ابری هم آفتاب گیر میذارن ..

= میگه ٬ میگن .. تو چی میگی ؟

- من میگم سلام

گرمی وجودش تو سردی افکارم دود میشه میره هوا ..

- اینقدر خودتو به آبو اتیش نزن ٬ موج هم تورو بالا میاره .. برت میگردونه ..

= حالا چرا از رو زمین بلند نمیشی ؟

- مگه جای میخا رو دست و پام نمی بینی ٬ مصلوب زمینم ..

= چرا خودتو آزار میدی ؟

- چرا خودمو بازی بدم ؟

= حق خوشامدگویی رو خوب ادا کردی

- حقی که پیش فروش بشه باید بالا سر جنازش شب تا سحر نماز وحشت خوند ..

= مسخرست ..

- مسخره بودن بهتر از صخره ایه که همه به ارتفاش بخندن .. تو هیچی نمی تونی بگی ٬ نه اینکه

بی زبونی .. نه .. اتفاقا حسابی زبونی !

= باید ترسید .. تا تولدی نباشه مرگی هم در کار نیست ..

- اگه اینجا اخر خطه میگفتی خط کش بیارم ..

= واسه همینه یا سر به زیری یا آسمونو سانت میکنی ؟

- وقتی زمین بهت پرو بال نداد باید از خود آسمون وارد شد ..

= محاله .. از چیزی که حقته ماله خودته نمی گذری ..

- باورای من باور نکردنی ان ؟ .. همین یه هفته پیش چیزی رو ثابت کردم که اگه دانشمند هم میشد

قدرت اثباتشو نداشت ..

= ما ادما چیزی برای باختن نداریم ..

- پس هنوز برای نداشته هات کارت دعوت می فرستی ..

............

یکی صدام میزنه باید برم ..

کجا ؟ اگه دیگه پیامبری تو زندگیم ظهور نکنه چی ؟ اگه اعجازی واسه دردا نباشه چی؟

نترس .. اگه ابلیسی در کار نباشه چی؟ پیامبر بشو دیوونه .. ظهور کن ..

اول جاده روی زمین نشست ٬ به همه مسافرا دست تکون می داد ...

تازگی ها این آدمهایی که خسته نمی شوند ( در ظاهر ) خسته ام می کنند ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

خرداد 88

 

- فکرشو که میکنم شیرینی با چربی نسبت نزدیکی داره ٬ درست مثل نسبت شیرین زبونی به چرب زبونی تو ...

***

... آمد

... با اعجاز آمد

ناجی با اعجاز آمد ...

دستم به سقف چسبیده ٬ نه اینکه نتونم نه اینکه نخوام ... چون فقط یه خیاله .. خ ی ا ل ...

چشام دو واحد خون گرفتن ولی بازم دستام می لرزه ...  از من سکوت از اون فقط خط و نشون ...

برداشتمش ...  - بنداز کنار اون لعنتی رو

= فقط یه بار دیگه

- آخه مگه میشه با یه تاس جفت ۶ آورد ؟!

= اره میشه اون یکیش تو ذهنمه ..

- !!!

میخوام دست به کاری بزنم که البته اون کار هم به من دست بزنه .. خیلی بلند .. آدمایی که هیچ عددی

نیستن ٬ همیشه پی یه عدد واسه خودشون می گردن (۱٬ ۲۰ ٬ ۷ ٬ ۱۲ ٬ ...) حالا این عدد جز اعداد

صحیح هست یا نه فقط خدا داند و بس ..

زیر رگام یه خبرایی هست ! زبونم تیغ شده ٬ رگ میزنه .. جلوم وایسی باید بیمارستون یا قبرستون جا

رزرو کنی ٬ خرج دوا درمون یا کفن و دفن کسی هم پای من نیست ٬ حالا دیگه خود دانی ...

کودکیمو بغل میکنم ٬ من مرد موندن نیستم خلقت پا واسه رفتنه ... طناب پوسیده که ترس نداره این

چاهه که خیلی عمیقه ..  خاموش که شدم تازه روشن شد ولی چه فایده لامپ که خاموش بشه یا

سوخته یا باید کلیدشو باز بزنی به اینم میگن اتلاف وقت و انرژی مخصوصا اگه اسم سال الگوی صحیح

مصرف باشه ... حواست با منه٬ دارم اسباب کشی میکنم از دست چشای نانجیب زندگی ...

افتاد رو ماسه ها ٬ شن ها رو نفس می کشید دیگه هواشو نداشت .. زیر رگاش یه خبرایی بود .. سرشو

گرفت بالا . داشت بهش نفس می داد ...  در باز شد .. یک نفس عمیق .. یک لحظه ٬ چند لحظه زمان

ایستاد .. از پایه ویران شد .. معمار شد ( در خاک دمید ) انگار طلسم باطل شده بود ..

گفت .. گفت .. گفت .. شنید .. شنید .. شنید .. از سوز سرما گُر گرفت .. می دوید .. فهمیده بود ..

تاسشو انداخت وسط .. تاسمو انداختم وسط .. حتما جفت ۶ میاریم ...

آروم خوابید ... آروم ...

امضا : میشه ۲ ساعت تموم جلو آیینه با موهات ور بری آخرشم همون مدل همیشگی باشی ..

میشه  تا نصفه شب فوتبالو ببینی آخرشم ببازی بی تفاوت بری بخوابی ..

میشه عمدی تو مسلخ یه خلسه مسخ نشی ..

نمیشه ولی تو رو خواست ٬ اما همون همیشگی باشی ٬ تفاوت نکنی .. مسخ نشی ...

نصف واژه ها به کاغذ ترنسفر نشدن ٬احساس میکنم ذهنم بافرشون شد ...


- آزادی را آزاد کن ٬ نشد به پیروزی استقلال خوشبین باش ! ...

- اصلا ندید پدید نیست ٬ ندید ِ پدیده شد ...

***

سکانس اول ؛

مثل به توان منفی رسوندن اپسیلون ... جانم را برداشته ام ، بالا می برم از تپه بچگی هایم ...

مدفن خاطراتم .. روبروی آینه موهایم را داخل Tshirt میزنم ، یقه را آنقدر بالا می آورم تا کسی متوجه

نشود .. باد می وزد آن بالا .. فقط خورشید باید صرفه جویی کند در مصرف تابش نور ... اینجا که می آیم

نزدیکم .. به خودم .. به خدا .. به آرامش که ابدی میشود .. حتی به آنها ..

از بعضی گفتن همانقدر سخت است که از بعضی نگفتن .. همیشه باید فاصله ای مجاز باشد .. دیدن

بلندی از بلندی همانقدر حقارت دارد که پستی از بلندی ! ...

سکانس دوم ؛

او مُرد تا من زنده شدم ...

برای هیچکس ، هیچ وقت نامه فدایت شوم ننوشته ام .. می خواهم خودت اولین و آخرینش باشی ..

آخر فدایی اینجا معنایی ندارد .. ( یاد حسن صباح و فدائیانش افتادم در الموت .. خودت دیگر تا آخرش را

بخوان ) .. در تمام این سالها دو چیز به یادگار گذاشتم اما جایی جا نگذاشتم هرگز .. روحم را و ایدئولوژی

هایم .. و چه سنگینی می کنند بر من ، میدانم که برای مسیح شدن باید صلیب از این عمودتر جا به جا

کنم تا افقم تماشایی باشد ... .. هنوز در خاطرم هست ، بامداد سردترین روز سردترین فصل سال ..

همان روز که دستان گرمت مرا از کوچه های تردید بیرون کشید .. و تو نواختی سمفونی جاویدانت را و

من تا ابد مسخ : عزیزتر از جانم ، طرح بکش حتی اگر مطرح نشد ، طراح که میشوی ! ... ( و من شقیقه

ام میسوزد .. سمت راست همان درد قدیمی .. )  .. میدانی بعضی چیزها اگر خراب شد یا به همین

راحتی درست نمیشود یا هیچ وقت مثل روز اولش نمی شود تازه اگر بفروشیش هم دست دوم حساب

خواهد شد ..  دوستی با بعضی ها مثل دشمنی کردن با خودت و خداست .. به سگ و گربه فکر کردی ؟

 دوستی با دشمن مدت دار است .. شک داری تمام تاریخ را ورق بزن .. ماموریت ممکن ، غیر ممکن

نیست .. یادت باشد قرارهایت را ملاقات کن بی قرار ، نه قرار ملاقات هایت را از سر اجبار  ...

مادر ! تو خدایی .. زنده میکنی  ، می میرانی مرا تنها با یک کلام با یک نگاه .. تو آرزو کن اسطوره اش با

من ...  من هنوز دنبال همان خوشی های یک دقیقه ای ام که به درازا بکشد .. ( یادته e  بعد از چند روز

اومد .. گفت : میدونی وسط راه تو ماشین به چی فکر میکردم ؟ ... - نه به چی ؟ ..  گفت : دیوار چین ،

جانی .. و همین کافی ست برای پر شدن قههقه خنده در فضا و حسادت ثانیه ها ) من هنوز می میرم

برای این رمزهایی که رازهایش فقط پیش ماست ...

سکانس سوم ؛

یک روز سرد تکیه دادنم به دیوار مرطوب چه بود ؟ .. گفتی: e به بیکاری عادت کردی کار را  کارگری کن ..

از هیچ بهتر است .. مادر ، دشمنی خواهی داشت خونی ، باید خون آشام ماهری باشی نه آنقدر

خونش را بمکی که در جا بمیرد نه انقدر آرامش بگذاری که آرامت بگیرد ... در گوشی می گویم : بعضی

وقتها بد باش ، خوبهای همیشگی ، همیشه زجر کش شده اند .. ( ومن ندانستم راهزن یک دشمن

است یا صرفا یک راهزن است ؟ ) ... برو تا جایی که می توانی فوق العاده که نباشی ، فوقش عادی که

میشوی ... ( و ترس من مُرد اینجا ) ..  زمانی می رسد  که آزادی آزاد نیست قلبت را تبعید کن تو در

حبس ابد دوام نمی آوری .. به پیروزی استقلال خوشبین باش .. ( ومن این روزها غبطه می خورم به

اینها که در صدد حمایت از یکی به آب و آتش می زنند حالا به هر دلیلی .. اما من چه ؟ .. بعضی وقتها

توان طرفداری از تو را ندارم که هیچ در حزب مخالف هم پرسه میزنم ! ..)  .. میدانم بد مطلق نیستی

، خوب مطلق هم نمی توانی باشی انسان جائزالخطاست پس برای زندگی میانه ، خوبی را مطلق کن

.. کنجکاوی های بی حد و حصرت را حصار باش ، هر آن ، لحظه خون بازی نیست .. گاهی شیطنت کن

اما شیطان شیفته نه .. ( و من عکس جوکر را نشانت دادم و گفتم : دوستش دارم .. ) ..

دلبندم ! دردهایت را با کسی قسمت کن که در قسمت شریک باشی و خوشی هایت را با همگنان هم

قَسَمت نه همگان ...

سکانس آخر ؛

یادت هست دستان گرمت را از من جدا کردی و گفتی : تنها که شدی تن سردت را میان دستانت بگیر

و ها کن ، گرمای دلپذیری دارد .. مادر اینجا مثل انجا نیست .. اینجا هر کس دروغ شاخدارتری بگوید ،

صداقتش تیزتر است .. مادر باید دست آوردها را مخفی کرد اینجا فکر را می فروشند تا دل را ببرند ، دل را

می خرند تا فکر را بازخرید کنند .. مادر حکم بازنشستگی مرا امضا کن ..

مادر من همان دیروزی ام فقط امروز نقش برجسته ام کرده من دیگری در کار نیست ، این خود منم که

بهانه گیر قابلی ست .. دونده هم نباشم ، خط سفید جلو پایم سبز میشود به این می گویند ورزش مادر

..  مادر تو بهانه این واژه ها نیستی واژه ها بهانه شان تو شد .. یار که تو باشی قهرمان قصه شدن با

من .. و راست گفتی که خاک هم خاک میشود .. آخر ثانیه ها رحمی ندارند ...

مادر فکر میکنی راسپوتین را کسی خاطرش هست ؟ رامپل یک پا را فکر نمیکنم ...

کات .

امضا : مادر این را به هیچکس نگفته ام فقط به تو می گویم .. فقط به تو .. خیلی وقت هست چیزهایی

می بینم .. غیر مادی .. با همین چشمهایم .. نمی دانم چیستند ، لحظه ای مرا ترک نمی کنند ..

ترسم از برچسب دیوانگی نیست ( هستم ) .. از بهتان می رنجم ! ...

و هیچ وقت ندانست این فلسفه از کجا آب میخورد که موقع تصمیم احمقانه با صدای بلند می خندد ...


خوب ٬ بد ٬ زشت .. نه .. بد ٬ زشت ٬ بد ...

***

برای خود خودم ...

برای امروز برنامه ویژه ای دارم ٬ عطر یادگاری او را می زنم ٬ برای نداشته هایم اسپند دود میکنم ..

خودم را جایی قال می گذارم .. تنها با تو به قله می آیم و به سیزیف دهن کجی می کنم ...

- سوخت

= اشکالی نداره  ........   خونسردیمو گذاشتم رو آتیش بهش پرو بال میدم ..

- داری میری ؟

= اره

- کجا؟

= قبرستون میای ؟

- بلد نیستی مثل آدم حرف بزنی ؟

= تمرین آلزایمر میکنم ...

می لرزم ٬ سرما ٬ گرما ... گرما ٬ سرما .. در هم ٬ با هم ٬ بی من ...

زمان را مسخره تو کرده ام و تو را مسخره  خودم ٬ می روم تا بدانی درد ماندنی نیست ... واسه سنگ

فرقی نداره دشنه دست کی باشه اون دله که تاپ تاپ میکنه ...

- شیرینی ولی با مجنون ٬ تنهایی ولی با غمها ..

گوش هایم که تیز میکنم نگاهم می بُرد رد کلامت را .. من دوگانگی را سر پیچی می کنم ٬ او

سه گانگی را مضحکه ...

سیاه ٬ سفید٬ قرمز ٬ بی رنگ ٬ کدر٬ کبود ٬ کاهی ... دفتر رو می بندم .. پشت سرم درو ..

- داری میری؟

=اره

- تا یه جایی با هم میریم

= من به دود آلرژی دارم

- ؟!!!

= آخرش که تو دود میشی میری هوا ...

کاهی ٬ بنفش .. می پرم از بلندترین خواب شبانه ام ...

و من انگار هزاره مردنم را به پایکوبی مشغولم ٬ تو که دور نیستی من عقب عقب می روم .. آخر ِ دنیا

را بوسیده ام گذاشته ام کنار قسمت اولش ... خودم را به آن راه می زنم تا به بیراهه نزنی ! ... در برابرت

هم نقش شاهزاده همان گدای قصه هاست !  .. دستم نه ٬ دلم تو خالی ست ...

- همون جای همیشگی چطوره ؟

=من جایی واسه همیشه ندارم ..

زمین را به زمان میخ کرده ام تا تو را خم نکنند ..

عطرت از خودت سریع تر می رسد ... مثل نسبت نور به صوت ... پازل خیالم را جمع وجور میکنم ..

- حاضری ؟ .. بریم ..

= اره .. فقط تا همون جای همیشگی ..

و  من میروم با خودم نه هیچکس دیگه ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

اردیبهشت 88

 

- اگر سرت را خوردند باکی نیست٬ دعا می کنم سرخورده نشوی ...

- مرا با جهل خودم راحت بذار ٬ با یه نفر عصر جاهلیت بر نمی گرده .. خیالت راحت ..

- دل نکندم ٬ دلبستگی بهش ندارم .. خیلی فرق میکنه این دو با هم ..

- از آدمهای ترسو همانقدر بیزارم که از آدمهای پر رو ...

***

دل مبند ، به بند میری ... نه فایده ای نداره یا فرهاد کوه شکن یا مجنونی به نام لیلی ... یه افسانه واسه دو تا قهرمان جا نداره ...

ورق میزنم ، تند تند ... بازی میکنم با لَج .. بُر که میخورد ، باز تک میشوم .. نه جای تردیدی نیست .. حتی پیامبران هم

رسالتشان طول درمان دارد .. باید مسیحی باشد بعد از موسی ! برای قربانی .. من نمی گویم تاریخ ادعا میکند .. اما مگر

بنی اسرائیل .. هیچی ولش کن ... به اندازه دروغهایم صداقت ندارم ، حرفهایم که بهمن شد بر سرت آوار میشود ، حیف که

تازه فروردین است .. می روی ، می آیی .. نمی دانستم دزد هم هستی .. شدی مثل پاندول ساعت .. افکارم را می پاید

، کِش میرود .. بد طینت! .. جنس باب میلش را می کَند ، میرود ، می جود .. سیر شدنی که نیست بر می گردد پی متاعی

تازه .. بیا .. بیا .. برایت جامی از باورهای زهرآگینم آماده کرده ام ، بنوشی کارت تمام است .. گفتم که آسان اشتباه میکنی

و سخت عبرت ! .. نگفتم؟ .. صدای سکوتم آزارت می دهد ؟ . چشم خفه اش میکنم ... بریده ام ، کوتاه یا بلند ، کم یا زیاد

مهم نیست .. از همه بریده ام ، به جز چند تا تو ، که همه نمی شوند.. قبل از دزدی ات ، من تاراج میکنم خود را ...

فکر نمیکند ، فکر می خواند .. فقط. . این هنر نیست؟ .. ببین از زمین و آسمان سَم می بارد چتر مبر ، بارانی ات را بپوشی

کافی ست .. بی چتر دو دست برای بخشش داری ... در فرهنگ لغتم به دنبال واژه شیرینی می گردم ، .....

شیرینی: معجونی که باید در پی اش به قاف رفت .. میدانم که میدانی تنها پیکر بی جان آنانی به قاف رسیده که جان را

بر سر ع و ش گذاشته اند، تا نگذری نمی رسی ! .. با چشمانی بسته به جنازه ها تُف می اندازد ، به دنبال مرده ای است

که نقطه انجماد نگاهش ذوب کند .. چقدر خودت را به آن راه میزنی ، بیا اینور رنگ آرامش متالیک است .. من و تو فقط از

سهم نفس شریکیم و دیگر هیچ ... کاش چوپان زاده ای بودم از نسل دروغگویان .. بزرگی (شما) حقارت دارد .. و راستی

آماج طعن .. میرود ، می آید طول اتاق وجودم را .. فقط یک چیز میخواهد .. دل .. نه کمتر نه بیشتر .. ابلیس نیست ،

شیطان است .. کاش پینوکیو بودی تا می دیدی یک ان هم بینی طبیعی نداری .. نفرینت میکنم به مهر خدا مبتلا شوی!

.. اخرین باری که حالت تهوع داشتم زمانی بود که 2 عدد رانیتیدین بی گدار با آب زده بودم ، اما این بار تو شدی دو بسته قرص

، چه بخواهی چه نخواهی حالم ازت بهم خورد .. راستی! هنوز خانه خوابهایم همان قدیمی ست .. یادت هست ..

نمیدانم شاید چون آپارتمان بوده و من کفتر باز ... کسی چه میداند شاید به افسانه ها پیوست ، شاید هم خود افسانه شد ...

شاید این شایدها باید باشند! ..میراث من تنها شبهایی بی فروغ است ستاره هایش از آن تو .. زندگی انقدر سخت نیست که

تو آسان ریشه کنش میکنی ، اگر تن را به مرگ پیش فروشی کرده ام ، روحم با تو زندگی میکند .. ببین لبخند تردیدهایم

از برایت شایسته نیست .. سر به زیر انداخته محو می شوم .. با چراغ هایی به وسعت یک شهر ... نفس نفس می زند ..

می دوم ، بدون لحظه ای درنگ ، بدون چرخش نیم نگاهی به عقب ، حتی لبریز از آرامش .. از پی ام می آید .. می ایستم ..

غیب می شود .. میدانی جبر چیست؟ . همان که من روزی از فرط پشیمانی از نمره آنچنانی اش از معلمم حلالیت خواستم ،

می بینی تعریف هایمان از واژه ها چقدر از هم دورند .. آری وقتی پرانتزی باز شد به این راحتی ها بسته نمیشود .. صادقانه

می گویم من به خوبی تو نبوده ام در تمام این سالها .. باید برای ثانیه ها فکری کنم .. روزهای داغی شده ، امیدوارم داغدار نکند

، از این رو برایت آرزوی جرعه ای عطش کرده ام .. کاری ندارد که ، میتوانی مرا تصور کنی ساکت اما پر از خنده با همان نگاه

تبدار همیشگی که حتی با سکوتش گله را روانه میکند ، من گدا بودن را به دنیای شاهزادگان انچنانی فروختم .. وقتی دیوار

تظاهر به بلندی میکند اگر دروغ نگویی اوت میشوی ، همه که به خوبی علیزاده اوت دستی نمی اندازن ! ...

این آدما ارزونی خودت .. دنیا حیوونای تاپ تری هم داره .. اونا مال من ...

یک عدد من می تواند هر طور شده به قله برسد و درست همان لحظه هوس سقوط آزاد کند ...

سروانتس کجایی ببینی افسانه ات قهرمان ندارد، تا دلت بخواهد دن کیشوت سراغ دارم ، یدکی نمی خواهی ؟

فرقی نمی کند قهرمان باشی یا ضد قهرمان ، ابر قهرمان که باشی ، ماندگاری ...

بینوایان، حتی از تناردیه و دارو دسته اش کمترین ! ...

و فریادی از کوچه : استقلال سرور پرسپولیسه ... استقلال سرور پرسپولیسه ...


- از اینکه به تو دینی ندارم ٬ به خودم مدیونم ...

***

ندیده بودمش ، فقط صدایش را ... از پشت در ... دیدار ، بی قرار ملاقات ، بی مکان ، بی زمان ... تا حرف زد ، برگشتم .. صدا همان بود .. خیره اش شدم ..

باز لعنت فرستادم بر خود .. دختر بدی نبود .. نمی دانست که من ... از نقره پرسید ، دانستم در اندیشه دومی ست ... اما اگر سکوی من برتر نیست ، نقره به

پایین هم هرگز نخواهد بود .. .

ساعتی بعد : به خوب بودنت تردید دارم .. دختر .

۴/۱۱/۸۷


۴u.. سولماز

 

- آشیل هم باشی بالاخره پایت می لنگد ...

***

خیره به نقطه ای ... آوای زوزه ای از درد .. احساس هاری(از نوع هالر) می کند ، خونش منجمد شده ... من

خوناب کجاست ؟ .. دست می شویم ، مگر نام بلندش را نمی دانید که هجای آخرش به زمین و زمان می رسد ؟

تو را به اسیری آورده اند آیا ؟ که این چنین درد را فریاد میزنی ... سهم تو از درد ، درد هایش شد نه رمز هایش ... چراغ قرمز هارا به تنگ آورده ای ، کمی سبز باش . ( به عشق تقدیس فرفری ها )

نیازی به چشمانی بسته نیست ، تو را به تاریک خانه برده ام ، شاهد باش !

پرده اول : مرده پرستانی صف به صف گرد تل آتش به سان اشباحی سفید پوش .. کارشان سوزاندن است .. لذتی دارد سوزاندن اشبا ح؟ .. مرده مُردار کردن مَردیست یا مرسوم ؟ .. و من باید به بودائیسم متهم شوم !

پرده دوم : پنجره نیمه باز .. فقط نیمه باز .. نسیم آخر شب ، لیوانم را سر می کشم ....

بی پرده می گویم من خدای نیروانای بودا ، انگره مینوی زرتشت ، فردوس و دوزخ موعود را یکجا بنده ام ... وای به حال یکتا پرستان !

در امتداد روشنایی ، چشمان بازت را ببند ، خورشید نه تماشایی ست نه قابل تماشا .. عینک آفتابی هم دروغ قرن است تو باور نکن .. حتی در هفت اسمانش یک ستاره هم ندارد اما مهتاب ..

باختنی ها برای باختن است اما بُردنی ها را بُر بزن از اول .. ورق ها را بریز وسط من حکم می کنم .. یادت باشد زمانه زمان را می قاپد ، بقیه هم مثل بقیه ان ... منصور فریاد زد انا الحق ، بردار شد و من با رندی گویم

انا المجنون ، اما چه سود که حکم بردار شدنم قطعی ست ... می گویی نجنگم ؟ اگر بزدلی راه است پس چرا ریچارد ، شیردل نام گرفت .. می گویی بخوابم ؟ خواب باید ببینم که خوابیده ام راحت .. من خودم را با خودم تنها گذاشته ام ، اشباح سایه ندارند .. فقط یک راه می ماند ، متافیزیک .. اگر برایت حدودی قائل شوم سزاوار حدم !

نسل فلاپی دارد منسوخ می شود همینطور ایل و تبار گزرسس .. با تو بود کدام یک را در موزه افکارت سکسکه می کردی ؟ فرض کن آبی هم در کار نیست ! .. رابرت دنیرو در سکانسی می گوید : هر وقت تردید داری

تردید نکن ! .. تو مهمان منی یک جام خواب زدگی .. سرد سرد سرد .. فرفری ها را هم با سبز رنگ می کنم ..

این بار نیازی به plato و ابن سینا نیست .. هست ؟

این مجنون هوس پاتیناژ دارد ، اگر اهل هوسبازی هستی این گرگ .. این هم بیابان ...

آنکه از آسمان پایین افتاد بغضت بود .. شکست ؟

واژه هایم را عریان کن برهنه که شد تازه آنوقت شرمسار شان می شوی چون من .. با پوشش جز رجز خوانی یک مبارز هیچ ارزش دیگری ندارند ...

تو را به خدایم می سپارم که نه تمامی دارد نه تمامیت ...

امضا : بدون ویرایش بعد از تماشای ال کلاسیکو


- آلرژی داری مواظب باش ٬ این بار هوایت را ندارم ... من .

- رفته از یاد درسی ست که کسی یاد نمی گیرد ...

- شب تار نیست ٬ چون ماه بی عار نیست .. ( برای yas من )

***

همه چیز از من شروع می شود ... اول شخص مفرد ... آغاز دوگانگی .. یکی تا ابد به من دلخوش می کند .. یکی با منیت زندگی می کند و دیگری به صرف صیغه هایی که مخصوص او نیستند مشغول می شود تا انها .. و من ، تا صرف شما می روم ، می آیم .. درست مثل بازی لی لی .. جای من در این تقسیم بندی کجاست ؟

این من می تواند در 48 ساعت ، فقط 4 ساعت چشم بر هم بگذارد .. یک من می تواند فقط 24 ساعت خوشی کند ، آن من می تواند تمام ساعت ها را مضحکه کند و الکی خوش باشد ... عجب ! ..

فکرای بی خودی به سرم میزنه ، با خودم که جمع می کنم حاصلی جز خودخواهی نداره ... همیشه قائده بازی همین بوده .. سردرد یا دردسر ، یکیشون که نصیبت بشه اون یکی هم حتما گریبان گیرت میشه ..

میدونم نقضش می کنی چون این یه قانونه ! .. خاصیت قانون اینه کسی علاقه ای به برقراریش نداره ، نقضش احساس قدرت میده ! .. . من قدرتمندم ، همونطور که من ِ تو قدرتمنده .. می بینی تبعیض قائل نمیشم ولی عین تضاده ، چون اول شخص در نهایت ، مفرده ..

من آدم بودن و بودن ِ آدم را هر دو تکذیب میکنم ...

یکی گفت برم عارف بشم،نمیشه گلم آخه من،شاعرکُشم...

من ِ من به آنها نمی رسد تا شما اگر می رود فقط به خاطر ماست ...


- حقایق تشنه موجن ٬ وگرنه جزر و مد کافیست ...

- دور ستاره رو خط بکش ٬ تو از لامپ کم مصرف هم کمتری ...

***

یکی بود ٬ هیچکس بود ٬ بقیه هم که طبق معمول نبودن شاید چون معمولی نبودن ...

نگاشو ریخت رو دیوار ٬ درجا زلزله اومد .. سرشو گرفت بالا ٬ چشاشو بست .. تو دستش یه چاقو بود

٬ می خواست آسمونو پاره کنه .. ابلیس تو فکرش شیطونی می کرد .. گرگی که درنده نباشه ٬

بازندست .. بدنش می سوخت ٬ وقتی دهنش بوی خون می داد ... به پشت سرش نگاه نکرد ٬ از ماه

که انتقام کشید ... کاغذارو انداخت زیر پا ٬ له که میشد  خوابید روشون ..............

 

- تکراریه همش ... چشاتو ببند دیگه بخواب ..

= خب ٬ همونو تعریف کن که گفتی وقتی بزرگ شدم بهم میگی .. ببین چقدر قدم بلند شده ..

- دخترکم شما که هنوز دستت به موهام نمی رسه ٬ هر وقت رسید باشه ..

(اخم میکنه ) = نه قبول نیست .. جر میزنی .. چرا موهاتو کوتاه کردی ٬ خودم شنیدم که مامی بهت

گفت زیادی کوتاشون کردی وگرنه دستم  بهشون می رسید .. تازشم قدت خیلی بلنده خب ..

- باشه ولی این قصه آبیه به رنگ آگوست ..

= آخرش صورتی میشه ؟

- نه آخر قصه ها همیشه سفیده ٬ مثل قصه آخر شب ..

= قهرمان قصه کیه ؟

- از اینجا به بعد فقط گوش کن تا واست تعریف کنم ...

 یکی بود هیچ کس بود ٬ بقیه هم که طبق معمول نبودن ...

تب داشت کاغذا خیس خیس شدن  .. نه ترامادول نه والیوم ۱۰۰ .. انداخت کنار ٬ زمان اومد ..

می خواست فرار کنه نمی دونست این قدر باوفاست که تمام عمر دنبالش بیاد .. زمان رو آویزون کرد به

دیوار ٬ زلزله اومد .. چشاشو بست ٬ تو دستش یه چاقو بود می خواست آسمونو پاره کنه ..  داد که

میزد رنگ نگاش کیش نشده مات می شد ٬ گرگی که درنده نباشه بازندست .. افتاد رو ماسه ها ..

شن هارو نفس می کشید دیگه هواشو نداشت .. دوئل ترس که می کرد زمونه ریسک هم نکرد  ..

بدنش می سوخت وقتی دهنش بوی خون میداد ٬ واسه شکسپیر مرثیه می گفت .. فکرشو کن ..

سلطان تراژیک .. باج که نداد به پشت سرش نگاه نکرد از ماه که انتقام کشید خط قرمزاش رنگشون

پریده بود ٬ مداد شمعی ها شو مرور کرد .. کاغذارو انداخت زیر پا ٬ له که می شد خوابید روشون ...

 

وقتی عمدی کاری رو میکنی تابلو میشی ولی این خیلی بهتره تا یکی رنگ بریزه رو پالت تو رو بکشه ...

( نه اشتباه نکن من خیلی وقته بوی تینر اطرافم نپیچیده .. خیلی وقت .. بالای ۶ سال ... )

امضا : برای فرو نشاندن خشم ندا ٬ نظرخواهی فعال هست .. دیگه چی ؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

فروردین 88

 

میگن کار عار نیست ٬ امامن میخوام از بعضی کارا عاری بشم ..

اگه نمی تونی ادم باشی لااقل حیوون خوبی باش ...

او برای بایدهایش هم نباید گذاشته ...

تازگی ها عطر بی بو میزند تا مبادا بویش آلرژی آمدنش را تشدید کند برایم ...

 

 ***

 

 ناخن هایم را بلند کرده ام ، باورت میشود .. خواب بس است برایشان ، باید از تن دیوار خون بگیرند آن هم +A

زمین مسخر من است ، هرزگی میکند که شبهایم را کوتاه برش میزند یا کم فروشی؟ امانش بدهم ناگزیر خامش میشوم.

شب ٬نرسیده به انتهایش ، گورستان شهوت روحانی ... به سختی گام بر میدارم پاهایم روی زمین کشیده می شوند انگار کسی مرا به زور پیش می برد ، سنگینی خیالش دلم را سبک میکند ، آنقدر بیقرار ِ

قرارم که زودتر از موعود به آغوش میعادگاه مرگ زدگان پریده ام .. آرام می روم تا خاک احساس نکند این تل خاک در محضرش به خاک افتاده .. تیشه را بر می دارم زمین گورستان زیاد سخت نیست ، نرم مثل مرگ .. چنگ میزنم قبری به وسعت هرزگی های روحم نثار جسمی پاک میشود .. خون میریزم تا اثار جرم قبل از امدنت پاک شود .. عطر نفسهایت هوا را بی هوا کرده .. ا،2، 3، .. 7و 8 گام میرسی ، مدهوش بیهوش میشوم .. من تسلیمم .. مرا دفن کن .. تن پوش پوشش میخواهد عریانی کفن حجابهایش را دریده .. شرمسار مباش این دل قبل از پاره شدن قلاده اش هار بود .. سکوت نتیجه رشوه گیری فریاد است؟ یا ترس از ترسم بی باک شده ؟ .. این شجاعت نیست ، حماقت محض است پسوند نا اگاهی ، نادانی و آگاهی نا آرامیست .. برای پیروزی گاهی باید با شکست تبانی کرد وگرنه ریشخند رشوه خواهی شد .. لا اقل خماری چشمهایت را توشه راهم کن میدانم که قفل نگاهت کلید یدکی ندارد .. لب نقابش میخندد اما چشمهایش که بازیچه حریم نمی شود ، تو را که لو دهند خود کور میشوند .. میدانی! دورترین فاصله آنقدر فاصله ندارد که مرا چون مرلین اسیر طلسم افسانه تو کند .. از امروز پنجره ها را می بندم تا سهم نورم نثار همسایه ها شود .. اگر از واژه هایم تعفن مرگ بر می خیزد اگر جز تلخی هیچ شیرینی ندارد ، اگر اگرهایش سر به آسمان می ساید نتیجه اندوه هزارساله بشریست .. رنج من این گونه بشربودن ، زیستن است .. زندگی ابدی مجازات سنگینی ست حتی مرگ نیز نامردی کرد .. لحظه ای درنگ کن به انسانی که هیچ چیز برای باختن ندارد ، می بینی هیچ نیز در هجای اولش به دنیا نیامده مقطوع النسل شده .. خود را شبه انسانی می بینم که نه انسان مانده نه هیچ موجودی دیگر!.. از خود دیگر مپرس که تمناهای جسم و روح بی خود کرده او را .. عزلت نشینی را به این دنیای وهم آلود ترجیح دهم؟ به سایه هایی که حتی برای اشباح روادید صادر میکنند؟ .. تا کی به صورت سفید کاغذ سیلی زدن ؟ این همه شکنجه گری کافی نیست؟ .. از ناله های دردناک این ساحران بیزارم ، من فقط خِرَد را خُرد میکنم تا باران تگرگش سر سوراخ نکند .. ساحران با جادویشان هنرمندی کنند تشنگی ما را جرعه ای اعجاز بس .. پس بگذار سقف چکه کند .. اینان که به جای ما ادعای پیامبری کرده اند هنوز دستهاشان به خون تطهیر نشده .. این راه چند هزارساله را بدون مانع می پرید ؟ .. اگر نا امید نمیشوم چون شبگرد شب پرستم .. مجانین می دانند راز چیست .. من همان دزد پای چوبی ام که با گام هایش سکوت شب را به تاراج می برد .. خفتگان بیاسایند مادام .. من این انسان را شریک جرم خدایان میدانم اخر به هر منزل پا میگذارم بوی مرگ میدهد .. صبر کن من خود به سوی گورستان در حرکتم .. خود را کشتن چه لذت عجیبی دارد دردش! .. حسم تشییع میشود .. رو به سوی همه پشت میکنم می خندم به جز تنهایی تنها کسی که تن هایم را زخمی غرق خون تماشا کرده .. در دنیایی که روشنفکرانش بر پیکر محبت تاریخ تولید حک کرده اند من باید واژه ها را به ابتذال بکشد و تو فاصله بین تاریخ تولید وانقضا فقط مصرف کننده نمونه باشی .. گاهی هستی مرا کیش میکند گاهی هم نیستی من در حسرت مات شدن بی دلیلم ، چرا این شطرنج لعنتی تایم ندارد؟ .. سیرم از دنیایی که مرا به بازیگری ارشاد میکند و خودش را کارگردان نما .. اگر عدالت این است پس برای همه ، من همان سوپراستار سینمای خانگی مان باشم هنر کرده ام به جان دخترکم ، من .. من خودر ا خیالی میدانم که بی خیالِ خیال پردازان یاوه گو شده .. بی دردی بد دردیست مثل غذا خوردن با معده پر میماند .. این جنون سادیسم مازوخیستی دارد انگار .. تو را چه کار به بزم شبانه آکادمی من ، آریستو کلس سوال بی جا نمیکند(مرید ومرادی همچون سقراط و افلاطون!؟!! محال است ؟؟) ...

همیشه در رفتن لحظه ای هست که ناگزیر به عقب بر میگردی و لبخند میزنی شاید هم تلخند با ماندن این حق را از خودت نگیر ... برو

در میان سربازانت به ان دل خوش کرده ای که بر روی پل رودخانه سن عاشق شده ، از او بترس ! قسم میخورم کسی تو را ترسو نمیخواند .. او اگر بی تا نیست ، همتا که هست ...


- از کسی که حد هرزگی اش به سمت بی نهایت میل میکند باید فاکتور گرفت ، مشتق دوم گرفتن مسخره بازیست ..

- فکر میکردم اگه همه مثل تو بودن چه خوب میشد .. اگه هیچکس مثل تو نبود چی میشد؟..

***

تقدیم به تویی که در ماراتون محبت وخوبی ، من سپاه ایرانم و تو لشکر یونان ...

9 ماه تمام است که واژه ها درد می کشند ، حساب کن .. تو دیگر باید متولد شوی اینجا ...

مدار می بندم ، باز میکند در نیمه باز را .. دلارام من ، آرام وارد مقر فرمانروایی ام میشود ..

- میای این مسئله رو با هم حل کنیم ؟

چه متانتی دارد نگاهش ، تاب سرپیچی ندارم .. حساب کتاب که میکنم ، یک عدد تو می تواند مرا مجذور کند .. بدون بازه زمانی ..

= لعنتی! سه مجهولیه ، ماتریس معکوس ازش بگیرم ؟

- سخت نیست ؟ .. ولش کن ..

= نه ، تا بهش عادت کردم ، عادی شد برام .. من همه ام و هیچ قانونی برای زندگی ندارم .. زندگی ندارم پس می مونه مرگ که اون هم هیچ قانونی نداره ..

- e یه چیزی بگم ؟

= آره

- آدمایی مثل من موجوداتی مثل تورو برده می دونن ، برده ها چیزی برای فخرفروشی ندارن .. حالا میخواد برده هر چی باشه ..

= در معادله نا معادله ها مساوی جایی نداره ، اگه به کسی رحم نمیکنم چون ترحم شایسته نیست .. یه مسئله می تونه با چند تا راه حل فقط یه

جواب داشته باشه پس صورت مسئله رو عوض نکن ، یه بار دیگه راه حل هارو با هم چک میکنیم ..

- برای طی کردن بعضی از راه ها باید فلج شد ..

= eتو که بهتر از همه میدونی همیشه نوسان داشتم ، سکون من خیلی هم باشه به یه ماه نمیکشه ..

- نه مشکل تو اینه : وقتی آدم نمی تونه خودشو ببخشه ، کار خدا هم سخت تر میشه ..

= شاید اینطور که میگی باشه ، ولی برو ببین اسم کی سر زبوناست ، گالوا یا انیشتین ؟

تو این دنیا کسایی که معادله هارو به روش ( سبک ) خودشون حل می کنن ، باید shadow بشن ..

این مسئله یه احتمال سادست با همون روش همیشگی حل میشه ..

- فکر نکنم ، اینکه خیلی راه حلش آسون شد! ..

= میدونی ، تو به اهدافی دلخوش کردی که تا ابد جز هدف چیزی نیستند .. تو نه زیاد هستی نه زیادی ! ..

-e درسته ، خودشه .. یادمه گفتی : مهم نیست اینجا نباشی ، فقط مال اینجا باشی کافیه ..

= اینم گفتم : من هر چیزی می تونم باشم جز اینکه خودم نباشم ..

خب حالا بیا مسئله منو حل کن .. احساست که مثل همیشه طبق روش مونت کارلو عمل میکنه درسته ؟

- آره

= خوبه ، از روش شبیه سازی بیزارم ..

- راستی e دل به دنیا بستی یا دیدار ؟

= ای بابا اصلا عددی نیست برام ( برات ) .. از منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت مال ماست .. کار من

تخریب نیست ، تحلیله .. به نتیجه که برسم آسفالت میکنم ذهن رو .. میدونی بعضی وقتا با خودم میگم :

کاش اینقدر دوستت نداشتم ولی در آن واحد پشیمون میشم .. حالا چرا ساکتی ؟ ..

- سکوتم بی بهونه نیست ، این یه خشمه .. من باشم ، تو باشی ، اگه قراره ما نباشیم همون بهتر که اصلا نباشیم ..

بذار اوفلیا جان بازد .. با توام هملت ..

= از قدیم گفتن : دندون خرابو باید از ریشه درآورد ..

- اگه دندون عقلش خراب باشه، کندیش ناقص العقل شد چی ؟ .. ببین e تو دلت از مدرنیته گرفته بهونه کوچه قدیمی رو داری ..

= نمیدونم من زیادی خوشبختم یا تو بیچاره ! که طعم حرفات زیر زبون گوشم مزه نمیکنه ..

- بد سلیقگی خودتو به حساب کج فهمی چشم های من نذار ..

= شوخی کردم . سوختم چقدر یخی !

- من کور رنگی رو به سفید سیاه دیدن محض ترجیح میدم ..

= پس حتما میخوای این همه نارسیوس های دورو برت رو فاکتور بگیری .. اره دیگه اتحاد نشد تجزیه ، اخه اینم شد راه حل ؟

- منو به ما بسپار ، تو هم برای اونا ، او بی شما حتما نفس میکشه ! ...

= گرفتم چی شد ( من نیستم تموم شب خاموش شده ) ..

- اگه حق نداری پنجره رو وا کنی همون پرده ها کشیده باشه بهتره ..میگی سر در نمیارم ، اشکالی نداره سرو تهشو که خوب بلدی هم بیاری !

= واقع بین باش نه بیننده واقعه ..

- eهمه مسافر یه قطاریم فقط شماره واگن هامون متمایزه ..

= یادت میاد پنجره اتاق یکی رو نشونم دادی که تصویر اشباح رو شیشه کشیده بود ؟ .. کلی با هم بهش خندیدیم ..

- آره یادمه

= فکر میکنی چرا بین این همه ادم فقط ما دیدیم ؟ .. اصلا چرا خندیدیم ؟

- چون سرمون رو بلند کردیم یه نگاه به بالا انداختیم .. نمی دونم ..

= درسته e ، برای بالا رو دیدن باید تاوان بدی .. اون بنده خدا هم چون شماره واگنش با خودمون یکی نبود مضحکه شد ..

- .. ... e مرسی این بارم کمکم کردی مسئله رو باهم حل کردیم ..

= از من تقدیر نکن ، تقدیر من خاکستری متمایل به سیاهه .. فقط این بار وقت رفتنم گریه نکن ، ما که بر می گردیم مثل همیشه ..

- تیر خلاصم مشقی بود چی شد جون دادی؟ ... شوخی کردم ..

= ! e .. احتمال صفر هم وجود داره مثالشم مجموعه تهی .. یادته ..

ماشین حساب رو گذاشتم کنار ، تو بی حساب هم عدد اولی ...

( اگه یکم زیادی ریاضی نوشتم ، چون تو خداشی ! .. خودت ببخش ...)

امضا : e & e

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

اسفند 87

 

- یادمه گفت : خواهی نشوی رسوا ٬ جماعت رو رنگ کن ...
- میگن بعضی اشغالا بازیافت نمیشن پس چرا تو باز ٬ یافت میشی اینورا ...
- برو خدا رو شکر کن ٬ تنها کنج دیوار موندی ٬ اونیکه در مونده شده چی بگه ؟ ...


* * *

همیشه در شلوغ ترین قسمت بازار بساط گدایی ام برپاست .. و برترین لباس بر تن خودم و دخترکم ..
دخترکم عاشق گدایی ست ٬ نمی دانی چطور دل پارو میکند (عطری به بدن می مالد که نپرس) ..
منم به هیچ عابری رحم نمیکنم .. خسته که میشوم ٬ ایستاده به دیوار تکیه می دهم .. نگاهم به هر
سو می چرخد تا طعمه را شکار کنم (بین خودمان بماند .. ترک که کرده ام جذابتر هم شده ام) ..
حتما لقمه برای اهلی شدن می آید ٬ ثانیه ای چشم در چشم می شویم .. نگاهش را قورت میدهم
ولی او بالا می آورد .. معده اش تازه کار است تاب اسید اضافی ندارد .. رانیتیدین که تسلیمش
میکنم ٬ بی آب می بلعد .. در برابرم خم میشود اسکناسی تا نخورده از بساطم بر می دارد  و در
جمعیت گم میشود .. لحظه ای بعد ٬ دیگری در حضور دخترکم زانو میزند .. آنچنان طلسم شده که یادش
میرود سکه ای بردارد و دخترکم شخصا" سکه را کف دستش میگذارد ..
راستش را بخواهی شغل خوبی ست از درامدش راضی ام .. اکنون دیگر در اطراف من و متعلقاتم
پرسه نزن ٬ من حتی commerce را خرید و فروش میکنم .. تصورش هم برایت آرزوی محال است ..
می دانم ! .. فاصله ها را خط کشی کرده ام یک inch  هم جلوتر نیا .. نمیخواهی که طعم واژه ها
خاطره شوند؟ .. هجرت ! .. میدانی این روزها جناب فرانکلین حتی سیسرون نیز از دست من
شاکی اند ، باشد دیگر خلاف نظر آکادمی فتوا نمیدهم .. مرا ممنوع الخروج کنید نه اخراج ، لطفا" ..
شب می بازد به شبانه روز و سوداگری اختتامیه کاسبی اش را جشن می گیرد زیر باران خاکستری ..
دست در دست دخترکم به خیابان قدم میگذارم تا در خانه ام خواب را بیدار کنم .. سنگفرش بغض کرده ..
شدی مثل آب ، یه باره میری .. تبخیر که شدی ، قطره قطره بر میگردی ! ...


امضا : اوژنی .. ناپل- ژان ..


- اگه مهمان ناخوانده ٬ (( نا )) نداشت چون پدر خوانده محبوب میشد ...
- قامت رنگین کمان از دورنگی تو خم شد .. کم اورد بیچاره با همه ادعایش
- وقتی چیزی رو حذف میکنی ٬ حافظت بدتر حفظش میکنه ...

* * *

ذهنم قفل میکند .. کلیدش را می بلعد ٬ دور که میشود خشم مهمیزهایش به سکوت حمله می کنند ..
هربار که فریاد میزنم حکم انتحاری ابدی اجرا میشود .. روحم خود را به در و دیوار می کوبد .. لحظه جان
دادنش دیگر روز مبادا نیست در بین شبهایش .. همین اکنون است ..  می خواهم آنچنان بمیرم که
بگویند مرگ را زنده کرد ٬ آری می خواهم زندگی را به تشییع  بکشانم ٬ آن هم روی میز تشریح ..
من و افکارم شبیه دزد و پلیس های دهه ۴۰  شده ایم شاید هم نجیب زادگان قرون وسطایی که به
حکم دوئل ٬ نیستی حمله ور میشود به سویشان .. چه سود از پیروزی ٬ قهرمان در هر صورت قاتل
است ...
دل گیر نیستم چون دلم گیر چیزی  نیست ... در گیرم !


 - شادی هایت را کور میکنم تا رنگ خوشبختی نبینی ...
 - این سکوت نیست فریادی ست که پیوسته لبخند میزند ..
 - میدونی چرا خوبه ؟ چونکه بد نیست ..

* * *

بوی لجن میاد .. عقربه ها رو دنبال میکنم .. لحظه هام خداگونه شدن ٬ بی شریک .. منتظرم ساعت
۱۲ بشه راس ساعت تف بندازم تو صورت سیندرلا بهش بگم بکش کنار ٬ شاهزاده خانوم من امشب
شده ماهه ستاره ها .. چه لحظه مضحکی همیشه طلسمی هست .. تو قصه ما میدونی اسمش چیه
؟ .. اره همون .. قصه من شده مثل سربازای جنگ دوم جهانی که نه زنده ان نه مرده فقط اسیرن .. اسیر
..  شب که میشه نقابمو تو برهنگی افکارم گم میکنم .. بهت تبریک میگم من برای مرگ ٬ زندگی میکنم
.. نازنینم تولدت مبارک ..
1یک 1 دو  !3 یک
دارم دیوونه ها روهم دیوونه میکنم .. میدونی اگه شک کنی بهت مشکوک میشن ...


- رای میدهم .. بازی با هوس آری ٬ هوس بازی خیر ...
- خر بودن بهتر از خر شدن است ...
- در دلم تابستان شده ٬ زیاد تشنه میشوم ...


* * *


من ابلیس ٬ تو آدم .. یا نه تو ابلیس ٬ من آدم ..چه فرقی میکند ؟ مهم حدی است که نفرت میزند بر دل
هر دو منفورند برای یکی ٬ یکی به نام انسان .. انسان از ابلیس بیزار است حتی بیشتر از آن از آدم ..
دست و پا میزنی ٬ تلاش میکنی چرا؟ باور کن دنیای من با همه مختصاتش آنقدر بزرگ نیست که حتی
تو را در مقیاس کوچکت جای دهد .. عناد نکن ٬ غرق میشوی .. به سرزمین خود بازگرد ٬ باور کن زمین
دل من جایی برای سرسپردگی ندارد ... امتداد کوچه را گرفته ام پیش میروم کسی پشت سرم به جای
من سنگریزه میگذارد تا ردم در زمان گم نشود .. عزیز من این قصه ها قدیمی شده من تا آخر شب
نشسته ام٬ رفته ام این راه بازگشتی ندارد پیوسته سپیده غالب میشود .. میعادگاه من چهار راهی
پر از بیراهه هاست .. تو خودت را نجات بده .. به واژه ها گفتم گنگ شوند ٬ در این راستا کسی شنوا
نیست .. میخواهم در تاریکی شب گم شوم اما سایه دست بردار نخواهدشد .. کف ردپایم خیس است و
سر به زیر ٬ نترس این دلقک خیال بند بازی ندارد .. کاش منو تویی برای ما شدن نبود .. کاش همه صیغه
ها به آنها ختم میشد
.. کاش من بی دلیل بودم .. من در حبس آزادیم ٬ زندانها مرا دریابید .. حکم تیر
باران من شده صفحه دارت تو .. برای زنده ماندنم طلب مرگ کنید.. میخواهم مهر باطل شد بر بدنم
داغ زنم .. این راه به نا کجا نکشد ٬ به آبادی هم نمیرسد خیالت راحت .. وقتت را صرف من نکن ٬ به
فعل های صرف نشده زندگی ات برس ..اگر پای رفتنم این روزها نمی لنگد چون پَستی ها را به آدرست
پُست  کرده ام
.. مرا کرده ای پلی برای نشر اراجیفت ؟ اگر به دنبال نگاه چشم چران آنهایی دیگر پای
کوبی ٬ لگد مالی بر این پل چرا ؟.. تو دیگر فریب این نگاه را مخور ٬ چشم عسلی ها پیوسته طعم
شیرینی ندارند !
.. یک چیز را خوب فهمیدم تا ابدیت بی نهایت فاصله هست ..
مهمل مگو .. به ابلیس بهتان نزن او که همیشگی نبوده شاید همین الانم مهلتش سرامده باشد و تو
سرکاری همچنان .. آدم  ..
خدا به من دنیا بخشید و من نیز همه دنیا را می بخشم این ابدا" نهیلیسم نیست ...
خدا خیر دهد جناب میکل آنژ  را که بهانه ای چون تو نتراشید ...


 - یه قطره همیشه یه قطرست بقیه فقط همرنگ جماعتن ... بیچاره دریا

* * *

محض خاطر او که زیباتر٬ شادابتر و فرفری تر از توست ... همین
صبر کن ٬ به این سطر آمده ای اندامت را تطهیر کن ٬ آخر برای او می نویسم چشمهایت درویش ..
میدانم لال شده ای فقط گوش کن .. شنیده ام تمنای نداشته ها دیوانه میکند پس بدان من هیچ
وقت چشمانی سیاه نداشته ام .. آری آن جفت چشم سیاه در بستری سبز در کنار بهار مرا مجنون
کرد .. خوب میدانم آن خدعه از توست ٬  منکه خواب مرگ می دیدم با صدایت پریدم اما حقیقت
پیش از آن مرده را ربوده بود .. چرا او باید ضمیر غایب باشد ؟ .. این چه کلاس درسی ست
من باشم تو باشی ولی نه ما باشیم نه او .. این چه ۲۰ یست که شاگردان پس از دیدنش چون صفر
از درون قالب تهی کر ده اند .. دیدم که در دوزخ جا رزرو کرده ای پس خوش به حالت ٬ برزخ هنوز از
قایم باشک بازی با من دل نمی کند ..  نفس امانم را بریده بگذار خفه شوم ..
بگو .. فقط بگو مقصدش آنقدر دور هست که باز احساس نزدیکی کنم ؟ .. برایش بگو آن چنان شیرین
بود که بیچاره مجنونش فرهادشد .. دلم یک دنیا غریبگی می خواهد .. می بینی برای میلادش طلب
پلاستیک سبز از آسمان کردم .. ابری شد ٬ یعنی او می بیند ؟
مثل هیچکست شده مثل هیچ ... بدون او
ثبت کن در لحظاتت این را ٬ شاید او خواند٬ من نباشد ...

۸۷/۱۲/۲۰


- او خودش گل کاشت ٬ تو دیگه آبش نده ... ( ح گرامی )
- زندگی که زیر پایت فرش شد ام اس گرفتی ...
- این بدبختی ست یا اقبال که زمین شادی و پوچی را دوقلو زایید ؟ ...

* * *
 

گاهی پیش می آید که .. روبروی من پارک میکند ٬ کاردش را به دلم  می کشد ٬ خوب که تیز شد
برحلقم می گذارد ... اتوبانی خلوت ٬ سرعت زیاد .. ناگهان تصادفی خونبار در کنار دور برگردان شاهرگم
رخ میدهد .. در دنیایی که هم خون به هم خونش رحم نمیکند به رگها نباید خرده گرفت ...
-سلام منکه میخواهم به سرزمین مادری ام هبوط کنم .. هوای اینجا سرب ِ ابتذال ٬ ناخالصی دارد
تو هم اگر مایلی خبر   م  ... ...  مشترک مورد نظر دست در دست کسی نمی باشد ...
کنار آسفالت همزمان با هم تلفن همراهمان را بر می داریم ٬ حذف کردن اسم مرده ای بی نام
به نام من طعم هوس دارد ... هوسباز می شویم ...


دورش بزن اما نه سه فرمان ... قانع باش یکم


سرت را بالا بگیر جانم ٬ من زمین را توجیه میکنم به آسمان هم که دستم نمی رسد ٬ اگر رسید
باشد٬ میدانی که قدم زیادی بلند است...


- سبزه مخصوص شب عیدی ٬ یهو سبز میشی جلو آدم ...
- واسه بزرگ شدن باید کوچیک شد مثل ستاره ٬ اونوقت از راه دورم می درخشی ...
- من حرفی برای گفتن ندارم ٬ تمام حرفهایم شنیدنی شدند ...

* * *

لیوان بین انگشتانم می لرزد از سرمای درونش ...
سپیده دستش را بالا می برد آنچنان سیلی به شب می زند که خورشید درجا خون دماغ می شود ..
و تو هنوز روی واژه هایم خوابیده ای ٬ مدام غلت میزنی .. از این پهلو به آن پهلو .. چنان خوره ای به
جانش افتاده که حتی به موهایش سرایت کرده ..
بلند میشود میرود ٬ پشت در که می رسد هنوز تعریفش نکرده ام زنگ می زند ..
- راستی ۰-۲ شد یا ۰-۳ ؟
= نمی دونم
ریموت را بر می دارم ..       - بزن نیمه اول            = خوبه ٬ بد نیست ..
- نیمه دوم افتضاحه ٬ می بینی ناجور مصدوم شده .. بردنش بیرون زمین .. خدا کنه به بازی بعدی برسه
= ...
تحقیر نکن اسکودتو به تیم من نمی رسد٬ این داور رشوه بگیر نیست که نیست ...
من یک بیشتر نیستم اما همه سهم یک هزارم خود را از جان من می خواهند .. این چه نسبتی ست
که انها می بندند بر من ؟ .. من به غارنشینی در غربت خو گرفته ام ٬ نگاهم تاب نور ندارد ٬ یرقان
می گیرد بی تردید ..
نمی دانم چند  back up  از بازی گرفته ام که تمامی ندارد ..
داور که خواست سوت پایان را بزند یکی لنگ لنگان وارد زمین می شود ...
- همین جا stop بزن ، گل نقره ای باشه وقتی برگشتم ...
= خدا به همرات ( چشام چشم دیدنتو ندارن این روزا ) ...
لیوانو بر می دارم یک نفس سر می کشم .. شیرین نبود ، نگاه که می کنم شکر ته لیوان باوقار
چشمک می زد ...
 من وقتی همگانی ندارم ... آخرمن یک آدم با دو تاریخ تولدم ! ...
به تلخی انگ شیرینی زدم طفلی جو گیر شد شکرک زد ..


+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

بهمن 87

 

ده فرمان یهوه زمینی

- من بهت میگم سر به زیر نباش ٬ زیرت می گیرن ...

- من بهت میگم تو با تو هیچ فرقی نداره ٬ هر دو مخلوطی از ت + و ...

- من بهت میگم بعضیا مثل آدامسن ٬ آخرش دور انداخته میشن .. بعضیا هم مثل آب نبات حل میشن تو رگ و

پی .. حالا باز بگو آدامس سریشه ...

- من بهت میگم مجسمه آزادی فقط وجود خارجی دارد نه داخلی ...

- من بهت میگم جایی که نمیشه نفس کشید ٬ همون بهتر که زیر آبی رفت ...

- من بهت میگم وقتی هم جنس نیستین مشکل از کرومزوم x or y نیست ، جنستون با هم جور نیست ...

- من بهت میگم در بسته را نکوب ، کلید بنداز ...

- من بهت میگم اونی که آزاد  ، آزاده نیست .. این قانون دو شرطیست اگر و تنها اگر ...

- من بهت میگم اگه تو فکر کمالی به بهشت فکر نکن ، جایی که جهنم نداره کامل نیست ...

- من بهت میگم لازم نیست حتما" خفه اش کنی ، زبانش را از بیخ ببری کافیه ...

- اعلامیتو روی دیوار چسبوندن حالا با خیال راحت بین ماشینا لایی بکش ..

***

اسم شب را فریاد میزنم .. وارد میشوم ، خنجر به دست .. اتاق سرد سرد است .. تهی .. سرشار از

هیچ .. طنین قدمهایم گوش خراش است .. من یک هیچ بزرگ .. تو یک حضور کوچک ، کمرنگ . محو ..

آواها اوج می گیرند .. موهایم رقاصه میشوند و خیال تو dancer ..تشنه ام امشب .. زیاد .. بر لبانم دست

میکشی به شوره زار میماند .. طعم خوبی ندارد ، می دانم .. و .. تو تشنه تر از من ... چاره ای نیست ..

روی زمین دراز میکشم افکارمو دود میکنم ..بند کفشمو محکم می بندم به بازوم ..سرنگ رو از جیبم

میارم بیرون .. تیزی سر سرنگ و یه رگ خوشگل زنده .. و 20 سی سی خون تازه .. محشره .. قطره

قطره می پاشم روی زمین با ولع نگاه میکنم .. سجده بر کف اتاق و کام گیری .. تو نیز بر لبان من سلام

می فرستی ، ایمان که می آوری مانند نجیب زادگان در برابرم زانو میزنی .. از کی تا حالا شیطان پرست

شده ای تو ؟ ...

یک جام لب ریز خواب مرگ ، سرد سرد ... بعد از این همه خستگی مفرط .. عجیب می چسبد ...


- در سرزمین من ٬ سر زمین گذاشته اند مردمانش ...

- مردی دیدم شرافت را همراه با غیرت راس ۹ شب در نایلونی بی رنگ به مامور شهرداری فروخت ...

- کاش گناهت بی گناهی باشد ...

***

زمان راکد ...می نشینم روی ماسه های نرم بیابان .. بطری به دست و خرابتر از همیشه .. تو به سمت 

مخالفم در حرکتی .. دستتو می گیرم ٬ اجبار دستم تو را مجبور به ماندن می کند ..

تکیه می دهی به من ٬ تکیه میکنم بهت ..

نرو ..

- باز هم که مست و خرابی ٬ خالی کن اون لعنتی رو ..

میگم نرو

- دیگه دلم هم واست نمی سوزه بیچاره

کدوم دل ؟ همون که واسه پس گرفتن خاکسترشم باید رفت سراغ باد التماس کرد ..

- قدیما هم بهت گفته بودم : من معشوق نمیخوام ..

خب منم مجنون نه معشوق ..

- از من بگذر ..

به هستی چیزی فکر می کنی که امکان نبودش نیست ..تا حالا عسل نگاهتو مزه کردی ٬ خماری کشیدی؟

- ؟

وقتی نمی دونی سکوت کن جذابتری .. انکار چرا ؟

- خورشیدو می بینی ؟

اره

- خورشید یعنی چوب دستیتو بردار ٬ گله رو روانه کن ..

دلم به حال گله ای میسوزه که گرگشم من اهلی کردم ..

- گوسفند گوسفنده کاریش نمیشه کرد ..

تکیه می دهی به من .. تکیه می کنم بهت .. بلند میشوی .. کوتاه می آیم  .. به سمت مخالفم میروی

.. و من ِ تسخیر شده٬ دل خوش به سایه ات .. رد پایت را طواف میکنم خداگونه .. فریاد میزنم جنون از این

بیشتر می خوای ؟

- من سرنوشت تو رو نمیخوام ٬ تهش رو بگو خلاص ..

نه یک راند دیگر مبارزه خواهم کرد در معابر جار بزن ..

تکیه به دیوار میزنم          آدمارو پس میزنم

اونی که مجنون تو شد     همیشگی آواره شد

در وضعیت x آدما یا لال میشن یا لاشخور بازی در میارن .. اگه میگی نه پس حتما" موقعیت y است ...


- اگه ۷ عددی بود ٬ هفتم نمیشد ...( دیگربرایم مقدس نیست .)

- تا فهمید مانند حوا هوایی شده ٬ برایش سیب سرخ گرفت ...

- جالبه .. با فرمان گم شدنش پیدا شد ...

***

روزهای امروزم  سیگاری شده اند ... دودی .. همرنگ لپ تاب مارک توشیبایم  .. که آن هم شده آیینه

دق ٬ با این تفاوت که او بر خلاف تو حرف اضافه نمی زند ... ماشین  حساب مهندسی ام را بر میدارم ..

 میخواهم توان منفی تو را نسبت به خودم حساب کنم .. کاش میشد فاکتور گرفت .. نامرد error میدهد

.. اه mod نگرفته ام که جواب ندارد ... و خوب در خاطرم هست که مدل من با تو سازگاری نداشت ..

اگر برایت ساده نیستم چون مرا ساده لوح بر چسب زده اند.. با غیض ماشین حساب راپرت میکنم ،

حسرت جلسه ارشد را بر دلش میگذارم .. کابوس آغاز میشود  و باتلاق زیر پایم خالی ...

بدون شام آخر .. بی صلیب ، بی تاج خار در برابر نگاه یگانه حواری ام بر تقدیر روزگار میخ میشوم ..

ترسم از درد جانم نیست .. تاب غم چشمان او را ندارم .. تو بگو عیدی پاکی بعد فصیحم هست ؟ ..

به خاطر من نه .. به قداست او قسم .. او که تنها گناهش تعلق خاطر بی دلیلش به من است .. میدانی

، نمیداند احساسش کار مرا سخت میکند خیلی راحت ...

خاصیت آشغال این است که باید دورش انداخت  ، پس التماس نکن .. سبک مغزیست ...


- آن چنان به سیم آخر زد که سازش تا ابد بی صدا ماند ...

- به فلسفه وجودی کسی ایمان آورده ام که وجود خارجی ندارد ..

- خاموش میشوم تا حسرت فوت کردنم بر دلت بماند ..

- تا آب از سرش گذشت خاک بر سر شد ...

***

بخدا سخته گفتنش ...

یکی بود ٬ من بودم .. یکی نبود ٬ تو بودی ..

از الان در فکر هدیه تولدمی؟ ! .. و .. تو از خنده تلخ من پرده بر نمی داری .. دکتر گفت : فقط ۶ ماه دیگر ٬ 

می بینی پای من به میلادم نمی رسد .. دیگر برایم جَبران نگیر .. دیگر بر صفحه اولش برایم شعر ننویس

.. می دانی که من جبران را مزه مزه میکنم ٬ درگلویم گیر میکند بلعیدن یکباره اش .. وقتی نیست .. 

من رفتنی شدم .. نمی خواهم حسرت خواندنش بر دل بماند .. نمی خواهم تو مجبور شوی هر روز بر 

مزارم مصحف جبران را برایم فاتحه بخوانی ... به چشمانت خیره میشوم ٬ آن چنان شوق میلاد من در 

توست که جرات بازگویی ندارم ٬ بگویم تومورهای ریه و کبدم کم بودند که بدخیم ترینشان هم به قلبم 

اضافه شد؟ نه آنها نمی دانند این جسم اندرون بطنم غده نیست ٬ این عقده نداشتن توست که بر دلم

سربار شده ...  خواستم به اینجا هم شبیخون بزنم اما تا مرگ میلادم برایت می نگارم .. شاید ...

دیگر سودای هیچ چیز در دلم قرنطینه نیست ٬ کور و کر و لال میشوم و چون مرده ای بی جسد ٬ مدفون

در یادها .. تا بدانی دیوانه ات مجنون شد ...

زیر گنبد کبود من دیگر نیستم ..

دلم تماشای یک فوتبال ۱۲۰ دقیقه ای سری A می خواهد با گزارش عادل ... 


- چنان نشانه بگیر که تنها تیرت به هدف بخورد نه مثل آرش در پی هدفت بمیر ٬ نه در راه هدفت نمیر ...

- از خودراضی را باید خودکشی داد .. به جان خودم

- با اینکه دنبالش نیستم ٬ باز پیدا میشود ...

***

تب خدایی دارم ٬ چون خدایان بر بلندای المپ بر قدرتم اریکه میزنم و بر چیزی میخندم که تمسخرآمیز

نیست و بر نقابی تیزاب می پاشم که نشانه رفته نگاهم ٬ قلبش را ... بهر چه میخندی ؟ روحی که کالبد

جسمانی دارد یا جسمی که روح نیست .. دور شو به وادی مقدس پای مگذار ٬ تنها بمیر .. تنها ٬ بمیر..

من در پی یارم که  خود جمله همه یارهاست .. نام کوچکت ٬ بزرگ نمیشود .. نیرنگ مکن .. وقتی

آزاده در بند آزادی سر میدهد ٬ این همه نفرت برای منفور شدن کافی نیست ؟ .. هذیان می گویم ٬

تبم طبیب میخواهد .. آسپرینم سوخت در معبد دلفی .. در آن هنگام که فریاد برآوردم دلم میخواهد فقط

مال خودم باشم ٬ فقط از آن خودم .. اما .. ژوپیتر بر من خشم می گیرد .. زمین را از بلندی به زمین

میزند و مرا هم .. با چشمان نیمه باز می پرم همراه طعم واژه ای بر لب ٬ من سختم حفظم مکن یاد بگیر

.. نمی دانم رویایم کابوس بود یا کابوسم رویایی ؟ .. نمی دانم ها و ندانم کاریهایم به سر حد جنون

رسیده اند.. بیراهه ای باید با جاده ای منتهی به مرز دیوانگی .. و من ِ مشتاق ٬ گرگ نما میشوم و

سرمست از بدر همیشگی مهتاب .. در دنیای شما چنین باید .. به راحتی راحت نمی شوی ! ..

پلکهایم را می بندم و اوستا را هم .. و همپای کنسرت تپش قلبم گات و یسنای مورد علاقه ام را از بر

می خوانم .. پورت داین در رگهایم موج میزند .. وَه ..

چون بیچارگان بر در معابد بسط نشستن ٬ سرمایه ای به نام شیفتگی می خواهد ...

خدایا .. ایوب کن مرا ...


- بعد از خرابی بغداد ٬ آرشیتکت می خواند ...
 -من پیشگیری کردم و او در حسرت درمان ٬ درد کشید ...
- اینجا از چیزی دم می زنند که باز دمی ندارد .. به مرده لگد زدن یعنی چه؟ ...
-در تقسیم موجودات ٬ عوضی آدم شد .. خدایا تو هم ..


* * *

رو تختم دراز کشیدم ٬ ذهنم فلش بک میزنه : ... هوا به تاریکی میزد ٬ با عجله از پله ها میرفتی بالا
نمی دونم از وقت کم بود یا تشویش درونت .. پا به پات میومدم .. ساکت بودی ولی بی پروا .. کنار دروازه
هزار ملتها ایستادی تکیه دادی به ستون ٬ منم تا تونستم ازت عکس گرفتم .. انتظارشو نداشتم بی
مقدمه گفتی : تو میگی آدم به کمال میرسه ؟ ... مبهوت شدم تنم لرزید ..
- کدوم آدم ؟ اونا که هزاره سوم نسلشون منقرض شد ٬ مگه تازگیا آدمی متولد شده !؟ ...
= راستشو بخوای تو لاتاری یه عتیقشو برنده شدم .. نگفتی نظرت چیه ؟
- آدم به کمال نمیرسه اما به تکامل شاید .. واسه کمال باید واحد شد ٬ چیزی که برخلاف ذات آدم
خواسته شده .. آدم اگه وحدت داشت از تنهایی زخم نمیخورد ..
= ببین خدا واحده پس اگه وحدت داره چرا خلقت کرد مگه تنهایی روحشو آزار میداد ؟
- نه .. ظرفیت روح مهمه چقدر باشه .. روح ما ظرفش کوچیکه به اندازه دنیای خودمون با مخلفاتش ولی
روح خدا ظرفش نهایت نداره .. چیزی ازش سر ریز نمیشه پس دوباره به وحدت میرسه
خودتو از دروازه جدا کردی رفتی طرف ستونا ٬ یه نقطه تو هوارو با چشات نشونه گرفتی..
= خب اگه کمالی در کار نیست این همه جنجال واسه چی بود ؟
- تکامل
= تکامل ؟
 - تکامل یعنی اینکه الان یه عکس دو نفره بندازیم یادگاری ٬ نه اینکه فقط من ...
سریع از کنارم رد شدی می دونستم کجا میخوای بری ... کاخ هدیش .. وسط کاخ ایستادی٬ شمرده و
عصبی گفتی : شراب ٬ کتاب ٬ فندک
- الان؟ ٬ اینجا؟ ٬ امکان نداره ..
= الان وقتشه ٬ میخوام یه دروغو بهت راست بگم : من آرومم ! ...
کتابو برداشتی با شراب تطهیرش کردی .. شعله فندک کافی بود برای تعمید .. و دلیران شوش سوخت در
محضر تائیس و اسکندری از تبار پارسی ..
= موافقی والس برقصیم روی آتیش البته پا برهنه ؟ ..
یه لحظه بعد کفشام کنج دیوار جا خوش کرده بودن .. همینجور که دستامو گرفته بودی داشتی آواز
میخوندی : او به ایمان کافر بود ..
منم میگفتم : یک .. دو .. سه ...
وقتی نمی توانی با کلیشه ها مترادف شوی ٬ در انتظار تازیانه باش .. این قانون همه اعصار است ...



- می خندم به جادوی سرزمینی که غول چراغ ندارد ...
- مهم نیست اسب باشی یا الاغ ٬ مهم اینه که افسارت دست خودت باشه ...
- هرطور دوست داری به زندگی نگاه کن چون زندگی دقیقا" همین کارو با تو میکنه ...
- بخت بلندش به شب یلدا دهن کجی می کرد ...

* * *

چون مجرمان باالفطره٬ غل و زنجیر شده وارد دادگاه میشوم ٬ نمیدانم باید از چه شرمسار باشم ٬ پاهایم
برای رفتن به ندامتگاه تردید دارند.. همهمه خفه ام میکند .. با هر واژه گویی تکه ای از جانم ٬ وجودم نثار
سگان هار میشد .. زجر کشیدم ٬ ضجه زدم .. رسوب کردم در جای جای خاطره ها .. چون اشباحی
شده بودند که حق تنفس مصنوعی داشتند .. احاطه کرده مرا زخم های زبانی که دل را تطهیر میکند آن
هم در محضر بی دلی چون من .. به جایگاه خوانده میشوم .. درنگ میکنم بگذار انگ سکوت بر پیکرم
تازیانه زند .. آری خونسردی من تو را دیوانه میکند ٬ می خواهم در لحظه گرفتن جانت stop کنم برای
همیشه .. آسوده باش اینجا کسی زنده نیست ،نفس ها مدفون شده پس بگذار بیقرار بمیرم .. بگذار
این آدم نقش انسانیت را خوب بازی کند ..
- نام و نشانت چیست ؟
= بین غریبه ها آشنا بودم .. مچ دستم را نشان میدهم ببین اینجا چیزی برای پاک کردن نیست ،
خط خطی هایش هم بی رنگند .. از وجود نیست شده هستی میخواهی ؟ .. من به ندانم هایم معترفم
بگذار همگان چیزی بدانند که من نمیدانم .. همه گاهی مرا به سخره می گیرند و من نیز آنها را گاهی ..
این است قانون ایده آلیسم ما؟! .. پس بر طبل روشنفکری نکوب این طبل تو خالی ست ، حال طبال هر
که میخواهد باشد.. من از زندگی هراسانم همانقدر که مرگ از تو .. بدون باختن برنده نمی شوی .. من
از عاشقان و روشنفکران به ستوه آمده ام .. اینها باید نمای منفی بی نهایت پسوند نامشان شود ..
باشد بر سر در آکادمی ام چون افلاطون می نگارم ، برای ورود جنون باید ...... نشان فروهر آویخته بر
گردنم را نشانه میروی ..
= جرم من الحاد است ؟.. خدای من ، در پستوی خانه ام در بند نیست ، او در سرزمین 12 متری ام
فرمانروایی میکند .. چون پادشاهی تاجدار حکم میراند ..
- هیچ چیز بهتر از سکوت تو را وادار به فریاد نمیکند ..
= آری تو خود را شاهزاده بدان من به گدایی قانعم .. راحتت کنم این برده قیمتی ندارد ! ...
تبرئه میشوم ؟! (...) ... دستان کوچک دخترکم را می فشارم به بیرون میروم ... دخترکم می گوید : اینا
نمی دونن تثلیث چیه ؟ ..
= به گمانم، شاید..
- پس چرا باز ؟ ...
= هیس ! ...
و او در امن ترین بندر دنیا پهلو می گیرد ، آغوش من ..
دوست داشتن من چیزی شبیه آب شیرین در دریا ریختن است .. کسی که خط خورد ، شیر نمی شود.. قانون دنیای من همین است ...


- از بس سنگش را به سینه ام زدم ٬ دلم شکست ...
- بیرون از خونه شنگول منگول ٬ داخل خونه از گرگ پست تر...
- به جرم پرچم فروشی آن هم از نوع سه رنگش به دو رنگی متهم شد ...
- زندگی را دوست دارم اما زنده بودن را تحمل میکنم ..


* * *

خبر همه جا پیچیده ... نقاب بر چهره میکشم ٬ سراسیمه به میدان می آیم.. بوی خون خشک شده
روی کاه منزجرم میکند .. تیغه گیوتین را زیر چشمی می پایم چه خونخواری عجیبی دارد لبهای
بی جانش ... خون آشام .. هیاهو آزارم می دهد اما نه .. گام های تو طنین آشنایی دارند ..زیر لب
زمزمه میکنم .. نیا .. جلوتر نیا .. جادو کن ٬ اعجاز کن .. غیب شو .. خدای من سوت زنان بی خیال
می آید .. اگر میخواهی من بمیرم راه بهتری هم هست ! .. شعور دژخیمت را هم به بازی گرفته ای..
لحظه ای نگاهم کن .. نگو همیشه در کادری اما تاب زوم کردن ندارم ... جلاد صدایت میزند .. چرا نگفته
بودی نام کوچکت به بزرگی من است؟ .. شجاع باش .. می ترسی ترسو میشوم .. او بر چشمت داغ
میگذارد ولی من دلم میسوزد .. حالا یک دل سیر تماشایم میکنی بدون پلک زدن .. موهای تو در چنگال
جلاد .. بوسه گیوتین بر گردنت و در دستانش بود که نگاهت همیشگی شد بر من .. تمام میشوم ..
به سوی من می آیی خورشید را خاموش کن ٬ اینجا شب سوداگری میکند از رزق عاری از ریا دریغش
مکن .. تو را در خون خاک میکنم .. کدام شرع می گوید خون مظهر ناپاکی ست ؟ .. پس چرا قلم با
خون قدیسه میشود در هر زمانه؟! .. 
می خواهم به تو نارو بزنم .. مرا به غوغای شهر آوارگان چکار؟..
گفتم همین الان ٬ نگویی نامرد بود ... راند دیگری در کار نیست .. ناک اوت ...
 من همان تعریف نشده ام که تحریف شده ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

دی 87

 

- اگر بافنده بودم ٬ خیال تو زیباترین بافتنی عمرم می شد بی تردید ... 

 آدم شدنی نیست حوا ... این روزها  ...

***

و در روز هفتم...

کاملا" شخصی برای شخصی (م)

اعتراف میکنم من ... گمان نمی کردم روزی تو سوژه بکر واژه هایم شوی ... آخر تو چیزی نبودی در

مقیاس عاقلان در برابر شوکت من ... من ملکه ظاهر و باده فروش زهد اما تو دست خالی پادشاه شدی .

مقر امپراتوریت روح سرکش من شد ... کوچک بودی ٬ عروسک شدم تا خود را مالکش بدانی٬ آری من

که صاحبی جز خویش نداشتم هیچ گاه ... یخ بودم آب شدم تا سیراب شوی پیوسته ٬ آتشی در کار نبود

هُرم نفسهایت تبدار میکرد مرا ... می بینی فقط هفت روز دیگر باقی ست برای من ... تو و شاید ما ...

تو رفتنی نیستی ٬ عطر نزن ٬ نفسهایت کنج این دیوار مدفون است ...

تو خواستی ٬ اما ساختی ... تو سوختی اما ققنوسی بی تردید ...

 

آنقدر خنجر را برجان خود کشیده ام که دیگر رمقی برای بریدن تو از من ندارد ...


 

- اشتباهت فاحش بود یا خودت فاحشه ؟ ... بگو

دیگرهیچی نمی کشم ... نه دود ... نه رنج ... نه درد ، معتادت تو را ترک کرده گلم ...

- آنقدر حرف برای نگفتن دارم که سکوتم وراج شده ...

می گویی با طعم نسکافه ننویس ... زعفرانی می خواهی با اسانس زهر چشم ؟ ...

***

دخترک صورتی پوش به چشمانم خیره شد ... همان جا ماند ... غرق ... سیر و سلوک میکرد انگار ...

contact کردم او را ... بی هیچ حسو لبخندی ... رویم را که برگرداندم .. طلسم باطل شد ... نمی دانم

چه ویروسی دارد نگاهم که تبش همه گیر است ... تمام فصول ...

م ر ا ق ب  دخترکم  ب ا ش

 

من می خواهم کسی مرا نخواهد ... این چیز زیادیست آیا ؟ ...

 


 

- از کودکی برای بازی تاب نداشت ٬ آخر تمام عمر بی تاب ماند ...

آنقدر پخته بود که کسی نتوانست ٬ هضمش کند ...

- فروشنده منصفی بود ٬ فخرش را زیر قیمت می فروخت ...

رئالیسم ... رمانتیسم ... تراژیک ... نه ... من به سبک جنون می نویسم ...

***

هیاهوی آن سوی بار ... سکوت ما ... چشم در چشم ... می ریزد ورقها را ... رد نگاهم ... شاه ٬ سرباز ٬

تک و ... معجزه آن هم در قمار ؟! ... رد نگاهش ... چندورق سوخته ... خوب می داند ... لیوانش را پر

میکند و یک نفس حرص میخورد ... برق سکه های من و مهتابی شدن چشمان شبرنگش ٬ عجیب

تماشایی ست ... ورق آخر است و من در اندیشه کام گرفتن از پیروزی ... ورقش را بو میکند ٬ بر لبش

میگذارد.. یاغی گری میکند و بر میز می تازد ... دست که برداشت ... کور شدم ... تکِ دل ... و من

باختم دل ...

... مرا به سومپوزیوم دعوت میکند ... چشم در چشم ... جامها بر لب ... توان امتناع ندارم ... جادوی

نگاهش روحم را سلاخی میکند و دلم را مصلوب ... مسخ مستی که می شویم ... باز حکم میکند ...

again ... again ... again...

اگر در فلسفه من لیلی ، مجنون شده است ، ابدا" تقصیر تو نیست ...

خشایارشا ، از دمارات غافل مشو ...


حق سکوت کرد فرقش شکافت ٬ فریاد زد سرش برید ... بد رنگیست نیرنگ ...

***

شهر غم مال خودت من آشنای آن حوالی نیستم

دل به دریا می زنم ٬ اما به فکر هیچ تباهی نیستم

عاشقی ٬ رندی٬ نظربازی بماندتا ابد

حافظ من ٬ باده کش کوی خماران نیستم

می نشانم خرمنی دیوانگی بر هر دری

من به فکر آخر این راه دشوار نیستم

خونخواری تو را بر هر طعمی ترجیح می دهم ... امروز

لیلی به مجنونت بگو تنها و بی کس مانده او ...


- زمین که برایش تنگ شد ٬ مارک آسمونی پوشید ... فقط

می گفت : دوست دارم دستت را قطع کنم برای خودم ٬ تا دست محبتت همیشه بر سرم باشد ...

تیزی کلامش رگ خوابم را برید ...

- آچار کجاست ؟ میخوام کورت کنم ...

***

دلم میخواد jocker بشم ، تو کوچه خیابونا راه بیفتم  ، پرسه بزنم .. تا دیدمت یقتو بچسبم .. روحتو از

داخل تیکه تیکه کنم ، یه سلاخی واقعی ... قلبتو از سینت در بیارم ، جاش یه ساعت بذارم که راس

00:00 از کار بیفته  .. خونتو تو دهنم بچرخونم بعد مثل آشغال تف کنم تو صورتت ..

دلم میخواد دنیاتو کنم صفحه شطرنج ، خونه هاش همه سیاه ، dark .. تا دوستو دشمن نمونه

واست ... تو هم میشی اسبم تا میتونم خرسواری میکنم رو پشتت تا باطری همون ساعته زودتر تموم

بشه ..

5 دقیقه مانده به 00:00

هنوز نمردی تعفن از جنازت زده بالا .... میام بالای سرت با همون موهای پریشون که عاشقشی ..

موهاتو میگیرم تو چنگم ، لبمو میذارم دم گوشت :

- میخوام جوری تیکه تیکت کنم که تو قبرستون دلم بیشتر از یه وجب جا نگیری

ولی تو که هنوز انتگرال دوگانه رو نگرفتی ازمون ..

- بدبخت وقتی تو سه گانشو گرفتی ( چشمای ناز دخترم ) صورت مسئله پاک شد ... به چه زبونی باید

می گفتم تا compil میکردی ؟

اسمبلی من, با تو ..

- error  791 in compil

پا میشم اشکی که ندارم واست بریزم ، تو هم بالا میاری عشق, منو به جای خون ..

راس 00:00

end .

شیشه الکلو خالی میکنم رو سنگ قبر دلم ، گلابش خالصه .. 100% ...  claret ..

اگه فقط نخل طلا گرفتی ، معنی اش این نیست که اسکار حقت نبود ...

لازمه بگم : و در روز دهم .. خدایا ! اگه جوون این خاک منم ، خاکم کن .. آنی .. آمین .

 


- یکی سر ِ ما خورد  ٬ دیگری سرطان می گیرد ...

- کاش دارا بودم نه سارا ٬ آن وقت شاید چیزی برای باختن داشتم ...

- آن قدر از دست تو خورده ام که سیرم از دنیایت ...

***

beauty and beast به روایت من ...

تاریکی ... پرده های ضخیم 3 لایه .. بوی نم ، سکوت ؟ .. نه صدای سقوط آزاد قطره آب بر وان حمام ...

خودکشی ؟ .. چه طنینی دارد فریاد ضجه خرد شدن استخوانهایش ... به سان فرشته ای نجات یاری اش

می کنم .. عزرائیل رو دست می خورد .. باز سکوت ؟ .. نه .. صدای نفس های تو می آید ...

ابله! بر لب استخر خودنمایی نکن .. دلبر تو beast  شده .. تقلا ممنوع .. این دل میراث خور دارد ..

 

تغییر جنسیت که میدهم واژه هایم  هار میشوند ، واکسن plz

نه دل تنگی هست نه دل مردگی ... همه چیز روبراهه و لی راهی نیست ... مشکل اینه ..


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

آذر 87

 

لال نبود پس چرا اینقدر گنگ حرف میزد ؟ ...

- حرف حسابش ٬ حسابی ٬ بی حساب بود ...

خاطرت را نمیخواست چه برسد به خاطراتت ...


اونقدر قیمتی نبود که بخوام به هر قیمتی نگهش دارم ...

- کوچیک نبود اما نمیشد بهش گفت بزرگ ...

وقتی جذر کامل نداری ٬ مجبوری تا ابد به ماه التماس کنی ... رادیکال لعنتی ...


کار محبوبش بیکاری بود ...

- سرگذشت ما آب از سرش گذشت ... این را بفهم ...

همین که هوای تو به سرم زد ٬ سربه هوا شدم ...


- هر دو نقاشیم ... من نقش ِ چشمان تو را می کشم ... تو نقشه علیه من ...

به شبهایم فکر نکن ... همه آفتاب پرست شدند٬ زشت و کریه ...

کاش خار بودی و زخم میزدی نه اینکه خوار کنی و دم نزنی ...

***

به پایان نرو آنجا که چیزی نیست جز من .. تو .. و ما ... آنها را blank میگذارم فقط کوران مادرزاد

تماشاچیان قابلی هستند ... او حتی عسل نگاهم را زهر اگین میداند ٬ مزه مزه نکن گس است طعم

خون میدهد ... و من خیره به سقف قافیه را باختم ٬ کاش تو باختنی بودی یا از دست دادنی ...

سالهاست که لحیم شده ای بر من و عجیب است هارمونی سایه سار شوقت با رنگ روزهایم ...

همان خاکستری دوست داشتنی محبوبم ... میدانی آنقدر دغدغه دارم که غوغای تو نه نفیر است نه

فریاد ٬ برایم موسیقی بی کلام شده ای ... ببین حتی از خواندن چشمهایت بیم دارم ٬ محتوای کتابش

جنایی است پس روبرو یم تظاهر به بد مستی نکن ٬ دستهایت خالی ست٬ همه گفتند : آمدی تا یخ

قلبم را بشکنی پس تیشه ات کو فرهاد ؟

باز مجنون میشوم ٬ لیلی به فریادم برس ...

 


- با عجله که اومدی ٬ رسیدی ولی کال ...

نوشته هایم نه آرمانی ست نه رویایی ... به جان تو آرمان و رویا هم ساز جدایی می زنند ...

تازگی ها

- دچارم نشو که بیچاره میشوی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

آبان 87

 

اون روز که اومدم ٬ سرویسم کردی ٬ همه تعمیرگاه ها بسته بود ...

 

- بی تو زمان هم نای رفتن ندارد همچون پاهای من ...

 

خدایا .. مرا جامه ای ده که برهنگی هایم را با عریانی بپوشاند ...


با بهترین نمره کلاس رد شدم ...

 

-"نا" در جستجوی مردی بود تا نامردش کند ٬ اما از نا افتاد ...

 

حسرت نخور ٬ سیری اش کاذب است ...


now , with out others , just you ...

end ... he told : forgive them and  

now , i am sayer : forgive them and me 

i donot want to help , just advocate me forever

 i discover her trick but i am so weak and tired , 

reach me and interfere in my manner 

you are my talent , trust me ... 

hey ... i swear now that , i will kill you , i am eager for it 

so donot cheat me ... 



اشتراک زندگی مشترک ما به تفاضل خواهد کشید سرانجام ...  ما به اجتماع نمی رسیم ...

 

دخترکم نیز از آن تو ...


قلم بسان خنجر ٬ کاغذ تن نیمه جان من ... لذت باقی دقایق از آن تو خون آشام ...

 

- عشق سودابه نمی خواهد ٬ سیاوشی پاک نژاد می طلبد که آتش را به جان بخرد ...

 

قرارها بی قرار میشوند ... گاهی


زمان را سربریدم ... حال لحظه های بی تو سرزده سر میرسند ...

زاده آدمی بود اما آدمیزاد نبود ...

- من طی طریق نمی کنم پس به هر طریقی مرا نخوان ...

نیستم وقتی هستم بی تو ...

من ساز ندارم ٬ تو سازِش نداری پس دل نوازی بیهوده است ... ما ناسازگاریم

- روحم ٬ بی روح شده است ... دیرزمانی ست ... 

 دست گیر نبود ٬ گیر ِ چشمهای گیرای او بود ...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

مهر 87

 

عدد ۲۰ که زیاد خوش یمن نبود ... با کمی تلخیه اضافی ... امیدوارم ۲۱ کیش و ماتم نکند...


امشب شام آخر ماست... ساعاتی دیگر ما مصلوب زندگی خواهیم شد... از برای تو نگرانم ... نازنینم... آیا شانه هایت توان بدن فربه صلیب را دارند؟ ... دل خسته ات چطور؟... آسوده باش به تو خواهم پیوست در زمانی بی زمان در مکانی بی نشان ... عید پاک ما نزدیک است؟!... راستی  با تاج خار چه باشکوه شده ای مسیح من ...

 

- من بت پرستم ... یه روز عاشق شدم .. عاشق یه هم جنس خودم ... تو عشقم ناکام موندم ..آخرش منو به جرم همجنس بازی دار زدن نامردا .. تو اون دنیا دوباره عاشق شدم .. باز عاشق یه روح هم جنس خودم.. خدای سنگیه من ( گفته بودم که بت پرستم ) خواست دوباره دارم بزنه ولی یادش رفته بود جسممو قبلا گرفته .. روحم که نمیشه دار زد جاودانست... از اون روز به بعد من یکتا پرست شدم ... در دنیای پس از مرگ ... یکم برای دیر شدن زود نیست؟...


باید یه چیزیرو اعتراف کنم این روزا چقدر آدم شده ای حوا ...

 

- از روزی که قرمزی قلبم آتش گرفت رنگ دلم جیغ کشید ...

 

- دیروز دخترکم را به خودفروشی وا داشتم چون خودی داشت بیخود...

 

-تازگیا رنگ خوابهایم رویایی است ...

آخرش از ذوق زندگی ‌‌‌٬ ذوق مرگ میشم...



میدونی اینجا باهات کاری ندارم ٬ میخوام کاری کنم سر پل صراط خدا ایگنورت کنه ... بدبخت

                                  ......................................         

- پاییز را له میکنم همراه با تمام برگهایش .. با پاهایم .. سالهاست که لگد مال ِ ٬ من خواهیه پاییزم...

- هیچ وقت داشته هایم مرا ارضا نکرد چون همیشه چیزی برای نداشتن داشتم ...

- دل ِ بسته ام ٬ دلبسته عمل باز است ...


زهر... دراگ ... خواهش لبها ... خون ... سکوت ممتد ... دری باز ... شبحی در قاب ...  و فریاد

                                  ...........................

- بهم گفتن از خودم بگم ... من وجود ندارد ... به تو هم که فکر نمی کنم ... پس مایی در کار نیست ...

- دیشب از بس خواب دیدم ٬ خواب زده شدم ...

- میگن بعضی آدما جونورن .. خدا نیاره اون روز که بعضی جونورا آدم بشن ...


از روزی که متفاوت شدی ٬ بی تفاوت شدم ... به همین آسونی

                                ...................................

-   داشتنی هایم را به قیمت نداشته هایم می فروشم ... کسی توان خریدن دارد؟

 

- کف بین که شدم ٬ کفِت برید ...  

- نِمیرم  که بمیرم ... میرم تا نمیرم ... دیگه واسه چی گریه میکنی؟

 


من ... فدای سرت ... تو ... سری آ (کالچو) ... صورتی ... ذبیح الله منصوری ... محسن یگانه ... لازانیا ... فدای سرت ...

پ ن :فقط خواستم بگم به یادتم ...

                                     ...............................................

- اول شخص بود ولی بی شخصیت ... وای به حال دوم شخص ... سوم شخص

 

- عینکم را که برداشتم  ٬ دنیا مات شد ... بدون کیش شدن ...

 

- نمی دونم مزه دهن روبهک چی بود ؟ ... خامه ای ... گردویی یا شکلاتی ... که با دیدن یه قالب پنیر مکار شد ...


ماه خودشو گرفت ٬ روسیاه شد ... موندم تو با اون قیافت چی میشی؟...

                                      ..........................

 

- مگه نگفتم از اسمت خوشم نمیاد ٬  چوپان دروغگو ... حالا رفتی اسمتو گذاشتی پینوکیو ... عجب...

 

- دخترکم سر به راه نمی شد ٬ سر راه گذاشتمش ...

 

- روزی که بهم برخوردی ٬ با برخوردت ٬ بهم برخورد...


دیدم .. در شهری که مرگ هم مردنی است .. زنده در پی زندگی می دوید ! ...

همیشه می گفت : خودفروشی میکنم ولی آدم فروشی نه ... حالا همون شده بی خودترین آدم فروش ...


آروم در گوشش گفت : مذهبی هستی؟ ... تو چشاش زل زد بعد جواب داد : نه ... ولی مذهب دارم ...

 


همیشه تو بازی مار و پله وقتی مار نیشم میزد ٬ لجم نمی گرفت٬ چون حد اقل تو از پله میرفتی

 

بالا ... من و تو که نداشتیم .. ولی تازگیا فهمیدم ماری که منو نیش میزد خودت بودی مارمولک..


من سادیسم جنون دارم + پارانوید حاد ... به من نزدیک نشو ...  میگن جنون ادواری این روزا

همه گیر شده ...

 

- به نظر من آدم باید خیلی طفلی باشه وقتی که طفلی رو تفلی می نویسه ...


کاش هرزگی های روحم بسان هرزگی های جسمم بود ٬ روح هرزه ام همچون خنجر دو لبه

 

برنده ایست که بی پروا از دم تیغ می گذراند هر چیز حتی جسمم را ...


وحشتناکه وقتی همه به تو اعتماد  دارند ولی تو هیچی نداری ! ...

 

- آره نزدیکم به همون دوری که تو میگی ...

 

- فکرهایم به بی فکری محض دچار شده اند ... باز هم ناگزیر


یکی از من می گوید ... دیگری از ما می نویسد .. خوب است خداروشکر .. تو را برای من

کنار گذاشته اند آنها ...

 

- گاهی وقتها هوای بی هوایی به سرم میزند ...

 

کاش بعد از زمان نرسی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

شهریور 87

 

تا وقتی زمان هست قدرشو نمی دونیم ... اشتباه های تکراری و بعد همان حسرت همیشگی...

و باز حرفهای تکراری بدم می یاد از هر چی حرف تکراریه ولی مگه میشه نگفت ...

مگه میشه از حقیقت فرار کرد؟

فعلا که همه عمرمون داریم همین کارو میکنیم ... چه جالب خسته هم نمیشیم عجب پشتکاری

دممون گرم قضیه روکم کنیه در این طور مواقع هم عمرا ما کم بیاریم ... ولی فکر میکنی آخرش چی میشه ؟ دربو داغون میرسی سر خونه اول...

به این میگن نهایت بدبختی !


سخت ... تلخ ... طاقت فرسا ... یه جا میرسه که دیگه جون نداری بزار بی پرده بگم روشن روشن ... اره کم میاری دیگه فکر میکنی نمی تونی ادامه بدی بریدی ... ولی

 

یکدفعه می بینی همه چی از این رو به اون رو  میشه .. وسط شب تارت ماه که هیچی خورشید واست می تابه اونوقت می خوای بال در بیاری فقط یه جمله می تونی بگی : خدایا شکرت

خدایا شکرت که بعد هر سختی آسونی قرار دادی ... اگه  این لطفت نبود ...

 

می مردم...


آخه آدم باید خیلی نادون باشه که از یه فرصت طلایی استفاده نکنه ... خوبه پس یه هنر به هنرای دیگم اضافه شد... اصلا نمی دونم چی بگم آخه وقتی خودمم می دونم این راه اشتباهه همون چیزی نگم بهتره

 

بابا چقدر فرصت  حتما باید سرت محکم به جایی بخوره آدم بشی...  پس بدون حقته با سر بخوری زمین

فقط یادت باشه اون وقت دنبال مقصر نگردی ...


... فعلا پا رو گذاشتم رو گاز دارم میرم جلو البته با سرعت مطمئنه ... پس چی فکر کردی میگم با سرعت نور؟


- از خودم می ترسم کم کم همه توقف ممنوع هارو دارم پارک میکنم تا کسی نگفته ایست باید کاری کنم...

 

- ترجیح میدم آدم صرفا خودش باشه تا اینکه فقط آدم باشه

- امروز من غریب ترین غریبه شهرم !

 - خیالی نیست من بی خیال ترین فرد زمینم خوش خیال...



فقط چند دقیقه مجال می خواهم آیا ثانیه ها ثانیه ای به خود مجال می دهند؟

- خدایا یه روزی گفتی به من اشرف مخلوقاتی ولی من که امروزشرفی نمی بینم ممکنه ازت خواهش کنم یه نشونی بدی دو کیلو برم شرف بخرم آخه اینجا به شرافت هم چوب حراج زدن ... همون اشرف مخلوقاتت ... باورت میشه خدا جون

 

- شاید زمان مهلت دهد تو چطور به خودت فرصت میدی؟


لازم نیست پله ها رو دو تا یکی کنی ممکنه بخوری زمین همین که یکی یکی بری بالا کافیه ... خوبیش اینه که وقتی رسیدی اون بالا سالمی...

چرا وقتی حرفی برای گفتن نیست حرفی برای گفتن هست... خفته در سینه

تو را پیوسته می خوانم مانند کتابی بی پایان ... اما نه از ترس دوزخ و نه از برای طمع بهشت چون تو خود ترس و طمع را خوار شمرده ای ... من در جریانم به سوی تو به شوق تو ... به شوق دیدار تو ... آری دیدارت وسوسه ام میکند ... خدایا باز هم وسوسه ای دیگر و شوق گناه ...  کمکی برسان ... به گمانم ابلیس در کار است...

 

- خدا همینجا نشسته کنار دستم داریم در مورد ماجراهای امروز با هم گپ می زنیم نیازی نیست که ازش وقت قبلی بگیرم یا بپرم بالا تا دستم به دامنش برسه ... همین جاست ... کنار دستم


- دلم میخواد با خودکشی بمیرم .. اینطوری میرم تا خدا بی نوبت... آخه من عاشق جرزدنم...

 

- یه کوچه بن بست.. یه سودازده .. با دو راه انتخاب .. یا باید برای همیشه ته کوچه موند یا از همون راه برگشت نقطه سر خط... هیچ ... از بن بست بیزارم .. دو راهی نیست .. بی راهیست هر دو سویش مرگ است .. مرگ تولد ... آهای من برای میلادم چهارراه می خواهم...


آهای زمین تسلیت ... آسمون عدالتشو ازت پس گرفت ... واقعا برات متاسفم ... زمین
+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  | 

مرداد 87

 

چه دیوونه ای بودم من که قبلا باورم نمیشد بیچاره ها هر چی می گفتن تو کتم نمی رفت هر چی می گفتن بابا تو دیوونه ای روانی هستی عین خیالم نبود تازه حالا فهمیدم ای دل غافل ...

موندم دورو بری ها چی کشیدن از دست من ولی حالا بازم خوب شد تا دیر نشده فهمیدم

اصلا به من چه همین که هست من خودمم نه هیچ کس دیگه

بین خودمون باشه آدم بده حالش ناخوش باشه اونم از نوع روانی

نه بابا نظرم عوض شد کلی فاز میده میگه نه امتحان کن...


نمی دونم خودمم موندم نکنه واقعا از یه سیاره دیگه اومدم که هیچ کس زبون منو اینجا نمی فهمه...

شدم مثل همون بیچاره ای که اومده بود تو یه دهکده که همه آدماش دیوونه بودن کسی حرفشو نمی فهمید آخر سرم مجبور شد خودشو بزنه به دیوونگی ... چیکار کنه مگه راه دیگه هم هست

حالا اینم شده ماجرای ما یا باید هم رنگ جماعت بشیم یا برچسب دیوونگی رو قبول کنیم...

حالا چیکار کنم بستگی به شرایطش داره من که مثل اون بابا بی عرضه نیستم تا رفتم تو دهکده چشم و گوش بسته خودمو به نفهمی بزنم اینم به وقتش...


من خودمم نفهمیدم بالاخره چی شد حرف کی درسته...

یکی میگه مریضی یکی دیگه میگه سادیسم داری اون یکی میگه دپرسی ... ای بابا خسته شدم یکی بیاد تکلیف منو روشن کنه بگه ما کجای کاریم

بدبختی اینجاست بد دوره زمونه ای شده نمیشه به حرف کسی اعتماد کرد دروغ داره از سر و کول آدما مثل ابر بهار میباره حالا خوبه خداروشکر من که جزء آدما نیستم به قول خودشون دیوونه روانیم

با این حساب خداروشکر من نمی خوام آدم باشم!!!


شاید... چه می دونم اینم یه جورشه به هیچ کسم ربطی نداره

اره خوشم میاد خودمو آزار بدم اصلا دوست دارم زجر بکشم ... یه موقع فکر نکنی مثل این بچه مامانیا دستامو خط خطی می کنم نه ... من به روحمم رحم نکردم جسم که دیگه عددی نیست

خوشم میاد خودمو اینجوری بسازم فقط به روش خودم... شاید



باور کردنش سخته ولی حقیقته ... خودتو میکنی یه پل یه معبررد میشه میره اونور خوشحاله بهت لبخند میزنه مثلا داره تشکر میکنه ... تو هم خیره میشی تو چشاش یه برقی داره احساس میکنی داری کور میشی ...

زمان میگذره دیگه جون نداری پله فرسوده شده ...

دیگه نمی تونه از روت رد بشه سالم بره اونور

روشو بر میگردونه به افق خیره میشه یکم اونور تر یه پل دیگه هست سالمه نیازی به تعمیر و زحمت اضافه نداره ... اصلا چرا باید وقتشو سر یه پله دربوداغون  تلف کنه ؟ ؟؟  نمی دونم

اون میره شاید به مقصد برسه شایدم نرسه ... اما توچی دوباره می تونی جون بگیری؟؟؟  نمی دونم


بغض ... سکوت ... پس چرا سرازیر نمیشه این اشک لعنتی ... ولش کن دست از سرش برداربذاربیاد پایین ... بیچاره فقط زورت به همین رسیده

و صدایی آن طرف خط ... چی شد چرا جواب نمیدی صدامو می شنوی

و باز همان قصه همیشگی بهت تبریک میگم دوباره سرکوبش کردی سرازیر نشد ...

رو به مخاطبت پشت خط : آره می شنوم یه لحظه قطع و وصل شد راستی تا قطع نشده بگم ... هوای خودتو داشته باش 



... شاید منم آواره شم

یهو اومد تو ذهنم این کلمه های بی جون ولی اونقدر منو پیچوندن که دیگه فکر کنم به آب حیات هم نیازی نداشته باشه تو عمرشون ... کاریشون نمیشه کرد زورشون زیاده نمیشه جلوشونو گرفت ... چرا بد نگاه می کنی مگه تو می تونی از پسشون بر بیای ؟

باید برم وقت ندارم ... کار دارم ولی حس ندارم ... چه معادله سه مجهولی پیچیده ای

یعنی قابل حل شدنه؟؟؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط e~l (سوداگر)  |